روز تولدم، شهرام شپره ،خمینی انقلاب ایران و میشل فوکو

روز تولدم، شهرام شب پره، خمینی انقلاب ایران و میشل فوکو

قلبم خیلی تند میزنه برای این که بهش فکر نکنم با دست راست تایپ میکنم به بیحس بودن پای چپ م صبح ها که از خواب بلند میشم عادت کردم چه زود سی و پنج سال تمام شد. برحسب تاریخ تهران امروز روز واقعی تولدم ه. مامان برام چایی ریخته بود، لیوان چایی رو گزاشته بود روی میز صبحانه درست وسط یک سفره ی گل گلی صورتی از همون سفره های پلاستیکی گل گلی چیپ با گل های درشت که همیشه ازش نفرت داشتم. فکر کرده بودم وسط کالیفرنیا دیگه بی بروبرگرد از دست این سفره ها خلاص شدم، اما زهی خیال باطل نمیدونم کجا رفته پیداش کرده اما میدونم همه ش آثار زندگی در پِرواین ه، چه پِرواین رو دست کم گرفته بودم. این شد که لیوان چایی رو برداشتم آوردم توی اتاق که سفره ی گل منگلی رو بیشتراز این ها نبینم،هیجان بیش از حد و اندازه ی بابا هم صبح ها وقت خوردن صبحانه عجیب برام غیر قابل تحمل شده ،میدونم اگه اونجا بشینم باید درباره بیمه یا جریمه های عقب افتادم جواب پس بدم،حتی روز تولدم هم تخفیف نمی دهد،عجیب محتاط و محافظه کار شده،بعد هم لابد اصرار دارد بداند برای نهار میمانم یا نه وقتی هم بگم نه پدر جان باید برگردم لوس انجلس کار دارم ناراحت می شود.چه به زندگی تنهایی لوس انجلس م عادت کردم. لیوان چایی برای لرزش دست م خیلی داغ و سنگینه دو بار تلاش کردم بیارمش تا جلوی دهنم ریخت روی کیبورد لپ تاپ. نمیدونم تاریخ تهران وسط جنگ و بمبارون و انقلاب چقدر میتونسته توی شناسنامه م دقیق و درست کار کرده باشه. از روزی که برگشتم کالج هنر تقریبا سر همه ی کلاس ها درباره انقلاب ایران و جنگ بعد از اون صحبت می کنم و این که من درست بعد از انقلاب به دنیا میام و از قرار نامعلوم جنگ مهمی هم همون جا برقرارمیشه.البته داستان م برای همه ی بچه ها ی کلاس مهم نیست.توی چشمهای آستین میبینم که هر بار که من از جنگ و انقلاب با لرزش صحبت میکنم با خودش میگه به تخمه م که ازوسط جنگ و انقلاب رسیدی تهرانجلس،وضعیتی ست،بعد هم فکر میکنم با خودش میگه به جای این که مدام از این تاک میری به اون تاک از این دانشگاه به اون دانشگاه برو یکم شهرام شب پره ببین قراضه شاید پای چپه ت از این بی حسی توی روز سی پنج سالگیت درومد! با خودم فکر میکنم حتما تاریخ سی و پنج سال انقلاب ایران و هشت سال جنگ توی کالج هنر اتیس وسط لوس انجلس خوب کار کرده که من روز تولدم به جای شهرام شب پره دارم به فلسفه ی خمینی انقلاب ایران و میشل فوکو چنگ می زنم.
پ.ن پِرژیَن اُرْ(پِروِرت) + اِرواین میشود پِرواین

و او که بود که محمدحسین امین‌الضرب را آرتیست کرد؟

الف: حاج محمدحسین امین‌الضرب تاجر ایرانی در دوره قاجار بود. او در دوره مظفرالدین شاه اولین دستگاه تولید برق رو از روسیه خرید و به این شکل، برق وارد ایران شد و لابد جای گاز را گرفت. به همین دلیل به محمدحسین امین‌الضرب پدر برق ایران لقب دادند. یعنی مردم اون روزها برای روشنایی از روغن یا نفت استفاده می‌کردند همین قدر تخمی امین‌الضرب وارد کلاس تاریخ هنر شد. کلیتس استاد تاریخ هنر متنی از قرن نوزدهم می خواست که ارزش دوباره تصویر داشته یاشد صبح دیر بیدار شدم کتاب را باز کردم خب واضح بود وقت نکردم سیصد صفحه را بخوانم از کلاس تاریخ هنر هم دل خوشی ندارم،استادش به خاطر داشتن دکترای تاریخ هنر از پرینستون مدام به کلاس سرکوفت می زند حتی بلد نیست یک میخ در هاون بکوبد چون آخر ترم است دست های ما هفده نفر سر کلاس همه زخمی ست باید کارهامون رو به نمایشگاه سالیانه ی فوق الیسانس ها می رسوندیم سال ها بود اینقدر با دست هایم کار نکرده بودم.

ب:داشتم میخ را روی پارچه میکوبیدم خورد روی انگشت دست چپم دو هفته ناخن م سیاه بود امروز افتاد در استودیو که کار کنی مدام زخمی میشوی آنوقت یک سری منتقد با انگشت های شانه زده آن بیرون جمع شده ند تا ناخن های افتاده ی من رو یکی یکی بنویسن از دریدا و لاکان هم دیگه دل خوشی ندارم داشتم داد میزدم تویی که نشستی پشت میزت و فقط مینویسی ناخنم تیر می کشد اما نمیشود کار نکنم ژوژمان آخر ترم است و استادها می خواهند کارهایم را ببینند نوشته ها روز پنج شنبه جایی ندارند.

پ:کفن ها را باید از استودیوی خودم ببرم کارگاه پرینت بعد دوباره باید برگردونم استودیوی خودم که سنجاق قفلی بزنم توهمین هیرو رو ویر به بی پولی آرتیست بودن فکر میکردم به پارچه هایی که باید اد دون تون لوس انجلس بخرم. مامان ژولی گفت همه ی پارچه ها رو برام میخره تا کی باید به امید مامان باشم اگر من م که فکر کنم تا ابد.حتما مسیر را درست رفته ام که منتقدها اینقدرسوال می کنند اصلا اگر من نبودم چه کسی را میخواستندسوال پیچ بکنند احتمالا از گشنگی میمردند به آویزان کردن کفن ها روز نمایشگاه فکر می کنم اگر “استودیو پراکتیس” نمیخوندم احتمالا تا ابد هنر رو نفهمیده بودم.

تصویرتکست تجربه

من از تمام فرودگاه ها میترسم،از همه ی صف ها که آدم ها پشت اون ها انتظار میکشن تا سواربشن میترسم،از سفر به اجبار میترسم،از همین میز که پشتش نشستم دارم تند و تند پیپرهای فردا رو مینویسم،صفحه ها همه پر شدن مجبورم با استناد به جمله های خود بل هوکس ادامه بدم از همین به استنلدها به ادامه ها حتی میترسم،وقتی داشت سوارماشین میشد که بره برای این که نبینم  به سرعت برگشتم توی خونه من از دیدن همه ی رفتن ها میترسم،از همه ی جدایی ها،رهایی ها از همه ی آدم هایی که دوست داشتم،دوست دارم،دوست خواهم داشت،از دور شدن از نوستالژی ها از همین حرف زدن ها  به زبانی که زبان من نیست از آدم هایی که روی صندلی ها خواب موندن با کوله بارهاشون جلوی پاهاشون از دروازه ها ،شماره ها صدای زن پشت میکروفون از کلاس نقد کنار دستشویی، از مانیتورها دیتکتتورها،دیکتاتورها، موبایل ها،لپ تاپ ها از هفت صفحه ای که نوشتم و چهار صفحه ی باقی مونده که هنوز باید بنویسم