دوشنبه ۱۰ فروردین ۹۴

به نظرم امروز روز عجیبیه تو جیپسی دن. درست یادم نمیاد اول لپ تاپم و آوردم بیرون یا چای لاته سفارش دادم فکر کنم چای لاته سفارش دادم لپ تاپ و دوباره گذاشتم تو جاش،با خودم گفتم امروز از آفتاب کالیفرنیا لذت می برم،خنده داره… همونطور که داشتم چای لاته رو میخوردم سرم خود به خود چرخید رو به به میز سمت راست همونجایی که ویل اسمیت و احتمالا دودِش دارن شترنج بازی می کنن. میز پشت اونا دو تا دختر نشستن یکی با موهای کوتاه،شبیه خودم وقتی موهام همونقدر کوتاه بود تقریبا ۴ سانت حتی قد و هیکلش هم شبیه خودمه و اون یکی بدون شک دست آورد یک پدر و مادر که قطعا باید یکدومشون خیلی چشم ،ابرو،مو مشکی باشن ناچوز میخورن،هرکدوم یک لیوان آب جلوشه،اونی که موهاش کوتاهه لِگ این رنگی پوشیده پر از مثلث های خاکستری که دورش انگار یه جور خط نارنجی کشیده شده باشه،صندل ش از همین بندیهاس اونایی که ضربدری بند نازک میخوره تا میرسه به قوزک پا اونم یه رنگیه بین قرمز و نارنجی با یه بلوز نخی خاکستری تنها فرقمون اینه که من وقتی میخندم اینقدر روی گونه م چال ندارم اونی که چشم و ابروش خیلی مشکیه استخون بندی درشت تری هم داره شلوار جین خاکستری پوشیده با بلوز راه راه از اونا که یقه ش خیلی شق و رق وایستاده با کفش مشکی همونا که جلوش زیادی گرد میشه موهاشو بالای سرش بسته. سه تا دختری که سمت چپ نشستن زیادی سشوآر کشیده و اتو شده هستن از همونا که با سشوآر پایین موهاشونو حلقه حلقه میکنن نوشتن درباره اون سه تا حوصله مو سر میبره احتمالا ساعت ها زیر سشوآر بودن،امروز حوصله ندارم در مورد سشوآر شده ها بنویسم. من بیرون تو فضای باز روی صندلی کنار در نشسته بودم الان دیگه لپ تاپم دوباره جلومه از هر طرف که نگاه می کردم میشد یک داستان نوشت اما من امروز خیلی بیحوصله ام دلم برای فضای خونه خودم دوباره خیلی تنگ شده همون فضایی که به نظر مامان یه سری تیر و تخته ی به درد نخورن که باید ریخته بشن تو کوچه.همون فضایی که به نظر مامان یه سری تیر و تخته ی به درد نخورن که باید ریخته بشن تو کوچه.

همان بهشتی را وعده می دهند که حتی خلبان هم می تواند در آن دیوانه باشد

“همان بهشتی را وعده می دهند که حتی خلبان هم می تواند در آن دیوانه باشد”

یک: مایکل روان پزشکم امروز آنقدر استرس داشت که هر ده دقیقه برای رفتن به دستشویی عذرخواهی می کرد و از اتاق بیرون می رفت پرسیدم مایکل چیزی شده؟ گفت دارد خانه اش را می فروشد وقتی گفت دارد خانه اش را می فروشد اشک در چشمانش جمع شد تمرکزش را کامل از دست داده بود گفتم پس من امروز زودتر میرم تو هم به کارت برس.گفت “تنکس فور یور آندرستندینگ” تشکر کرد برای شعور من اما من عصبانی شده بودم از بیشعوری دکترم و مدام داشتم تو دلم می گفتم “یو آراَن اَس هول مایکل”

دو: از صبح دارم گوگل می کنم ببینم مگر می شود در کابین خلبان فقط دو نفر باشد ،بدتر این که خلبان عذر خواهی کند بلند شود برود دستشویی ،وقتی برگردد با در قفل شده ی کابین مواجه شود آن هم در سال ۲۰۱۵

سه: در تاریخ معلم هایی بودند بی شک هنوز هم هستند همان دسته که به نام مداد و کاغذ کتک میزنند

پ.ن اینستاگرام هویت دختری را از روی وب سایتش به راحتی حذف کرد،جرم دختراین بود که از لکه خونی که به شلوارش پس داده بود در آینه عکس گرفت

،ایمیل ها یکی پشت یکی دیگر میآید ،به این همه انتظاری که کشیدم هم رحم نمی کنند ،حال عجیبی ست از لوس آنجلس ،ولنسیا ،سانفرانسیسکو همان سه جایی که فعلا میخواستم باشم. بالای ایمیل نوشته است “کانگراجولیشن شیرین یو هَو بین اَکسپتِد فور آر اِم اِف اِی پروگرَم این فاین آرت اَن بین اَواردد فور پرزیدنتشوآل اسکالرشیپ.” برگشتن به مدرسه تصویر ترسناکی ست اما حالا که می خواهند دوربین هایشان را برای سه سال روی من بگذارند من هم هرچقدر بخواهند برایشان تصویر یک مهاجر را میسازم فکر می کردم برگشتن پشت آن نیمکت ها همه ی آن چیزی بود که دوباره میخواستم اما امروز فهمیدم که هنوز ساعت ها و سا ل ها با تو فاصله دارم من دوباره در بهار این شهرم و تو دوباره در زمستان شهر من ،درست نمیدونم باید از کی تشکر بکنم از مامان که فردا ۱۵ اسفند تولدته ،از تو که رفتی ،از خودم که هر – جور – بود ماندم ،از خدای مافیا در تهران برای روزی که آن کوچه ی یک طرفه را دو طرفه رانندگی می کردم ،از فنجان دوم و زدن به سیم های آخر اگر هنوز وقت دارم دارم؟ از اتاق فرمان گفتند چند ثانیه دیگر وقت دارم در آخر پیاده رویی که یک شب در زمستان سرد سواحل شرقی شمال آمریکا به سمت هویت گم شده ام باز شد ،هد فون قرمز،هدفون قرمز داشت يادم ميرفت

سیّد ایمیل رو گرفتم

اون روزا  تو دانشگاه سوره وقتی میخواستیم همدیگرو صدا بزنیم میگفتیم “سیّد”،مثلا میگفتیم  سیّد فردا میای کنسرت؟ یا سیّد محموله رسید؟ یا حتی سیّد موزیک ما چی شد؟ کار به جایی رسید که میپرسیدیم سیّد درست کاری داری قبل از کلاس  تاریخ هنر یه پک بزنیم؟ امروز که کارهاشو برای نمایشگاه ایمیل کرده بود ،نوشته بود سیّد ایمیل و گرفتی؟