مروری بر مفهوم آبستره در مستراح

قلبم تند میزند، با پایین رفتن خورشید این جوری می شوم. آمدن و رفتن،بین کند و تند زدن گیر می افتم ،فکر کردم ملافه‌ها را نشورم،این طوری می شود بپیچمشان دور خودم درست مثل پیله کردن. راه بروم حتما بهتر میشوم. یادم افتاد دیشب بیست و پنج دقیقه دردستشویی گیرافتاده بودم، تا فرشته نجات بالآخره ظهور کرد. برای این که صدا به بیرون برسد دستشویی زیادی بزرگ بود و بیرون زیادی سر و صدا! فکر می‌کنم مستراح مشکل تاریخ یک ملت میتواند بشود .نباید به رفتنش فکر بکنم،لابد رفتن هم حق است،به هر حال هیچ چیز در طبیعت طراحی نشده است که برای ابد بماند، نباید و نمیخواهم که از خودم گول بخورم،هر چقدر دردآور، می‌‌دانم باید به رنج گشوده باشم۰ 

دارم فکر میکنم دیوارهای خونه جدید طبقه کم دارد، طبقه‌های کج،طبقه‌های صاف, باید بین زمین و سقف نصبشون بکنم، جوری که حس تعادل را ازشون بگیرم،اما خب این فقط ظاهرقضیه است،تعادلآن وسط با میخ کوبیده می شود، یک میخ کافیست تا تعادل طبقه حفظ بشود۰

تا کتاب هایی که راجع به تهران خریدم برسند حتما با طبقه‌ها چند روزی سرگرم می شوم. تمرین بغض نکردن را از امروز شروع کرده ام. باید به رفتن و از دست دادن تا امروز عادت کرده باشم،عجیب که نمی کنم۰۰۰

حتما یک جایی لابلای کتاب‌هایی که میآید نوشته شده که تاریخچه مستراح در ایران از کجا میآید و به کجا می رود که به هر طبقه‌ای که وارد می شود گیر می کند یا گیر می اندازد۰

تِهْران

 رفتم نشستم،کلی تهران ساختم.تهران در نارنجستان،تهران درسانتآنا، تهران درسیاه رگ،تهران در جیپسی دِن،تهران هایی که بزرگراه های شمال را به جنوب کالیفرنیا وصل می کند تهران هایی که همیشه در فضاهای مجازی وحقیقی می ماند، دارم آنقدر تهران می سازم که در تنهایی یکشنبه بغض حق نیست بشود،می خواهم آنقدر با تهران سرم را گرم  بکنم تا به جای تنهایی در تهران غرق بشوم، گم بشوم، وسط تهران

سه دقیقه وقت داشتم که از دی اِن اِی های دوتایی اَم فاصله بگیرم، نشد / DNA

خانه خیلی گرم است،نفسم بالا نمیآید،چهار روز دیگر بیشتر در این خانه نیستم،این که هفته دیگر این ساعت به تنهایی می توانم اعلام دولت مستقل بکنم، هم ترسناک هم نترس. این  که دیگر به هیچکس و هیچ چیز وابسته نیستم به جز خودم چیزی قابل گفتن است،نوشتم اما حقم نبود که اینقدر تنها امشب ولم بکنی و بروی…اشک هایم را تند،تند پاک کردم تا فکر نکنم به این که تا فردا اینجاست اما امشب رفت…فکر کردم الآن که رسیدم خونه شیشه شراب را میبرم پشت میزم،پیاده رو و خرس را با هم باز میکنم این که چقدر آن هر دو ذهنم را آرام می کنند. همه اشک هایم را توی خاطرات و خطرات روی پله ها با تکرار مکررات گم میکنم. حواس که ندارم همین دیروز بود انگار توی وست وود از شیرینی فروشی که درآمدم رفتم به سمت ماشین کیک را گذاشتم  روی صندلی کنارم،ماشین را روشن کردم،کوچه اول را که پیچیدم متوجه شدم استاد پشت سرم چراغ میزند فهمیدم دارد یک چیزی می گوید کوچه دوم را که پیچیدم موبایل را برداشتم ف آن طرف خط گفت که کیف پولم را روی سقف جا گذاشتم و همانطور دارم تهران جلس را دور میزنم. زدم کنار پریدم کیف را برداشتم از بوغ ماشین های پشت سر معلوم بود که همچین کنارهم نزدم وقتی برمیگشتم پشت فرمون حس بروس ویلیس دردای هارد را داشتم سریع روشن کردم پشت م ترافیک درست شده بود حرکت کردم سه متر جلوتر پشت چراغ قرمز ایستادم.همه آن آدم ها با لباس های زمستانی شان وسط تابستان وبا چرخ های دستیشان برایم سرتکان میدادند “به نشان حقارت” روی خط عابرپیاده توقف کرده بودم، پشت را نگاه کردم به مانیتور وسط که پشت را نشان میدهد اطمینان ندارم،دستم را دراز کشیدم روی صندلی بغل از ماهیچه راست کشاله گردن و بازو با سربه عقب چرخیدم تا با چشم خیابان را ببینم عقب کشیدم،همین قدر میدانم که بی خانه مان ها در همه جا همیشه لباس زمستانی به تن دارند حتی وسط وست وود،آنقدر رانندگی در شهر های بزرگ یادم رفته است  که شانس آوردم خانه ام را از زندگی شهری دور گرفتم اگر میرفتم و در مرکز لوس آنجلس خانه میگرفتم هر روز باید شرمنده آن چرخ های دستی میشدم

پ ن خرس چه درست می نویسد تاریخ این نوشته ها اینجا به هیچ کس و هیچ چیز یا حتی شاید هیچ شبکه اجتماعی وابسته نیستند برمی گردند به تاریخ کاغذها و مدادها در دفترچه های خاطرات