دگردیسی

ـ۱ هنوز هفت روز مانده روی فیس بوک محل زندگیش را تغییر داده بود،از شدت فشاری که بهم اومد اسهال شدم،شنبه ای که میآید دیگر اینجا نیست،برای همیشه از این شهر می رود،او اولین دوستی بود که در این شهر پیدا کردم اینجا در ایالات متحده آدم ها باید به دنبال کار به دنبال شهر محل زندگیشان بروند،درس خودم هم که تمام بشود شاید من هم مثل او بروم یک جایی یک ایالت دیگری درس بدهم دوست دارم ایالت دوری را برای درس دادن انتخاب بکنم به دوری تهران و دانشگاه های هنرش، اصفهان یا شیراز را هم دوست دارم حتی یزد.یک فامیلی داشتیم سال ها پیش در مراسم خاکسپاری مادربزرگم وسط مجلس عزا سر دخترش داد کشید گفت که برای مردنش مراسمی بگیرد به باشکوهی مراسمی که عمه هایم برای مادرشون گرفته بودند گفت مثل دخترهای خانوم عراقی خوب یادمه،شوهرش از اونطرف مجلس عزا با لهجه اراکی سرش داد زد، شما اول بَمیرُن

حیاط (ت) سوره

آی فون را همیشه روی حالت لرزش میگذارم،در حالت عادی وقتی پیغامی میاید در شدیدترین حالت چهار تا پنج بار ویژویژ میکند،گوشی را شب ها میگذارم روی میز کنار تخت، بیست دقیقه بود که صدای ویژ ویژ قطع نمی شد و این به طور متوسط یعنی بالای سی تا پیغام،دستمو دراز کردم گوشی رو آوردم جلوی چشم هایم ببینم پشت این زمین لرزه چه کسی میتواند باشد.یک گروپ مسیج بود توی وایبر نوشته شده بود حیاط (ت) سوره،همین طور داشت آدم بهش اضافه میشد سرم رو چرخوندم ببینم تو حیاط آشنا میبینم،فرید و دیدم داد زدم فرید گفت بلورعزیزم از خواب پاشدی اونجا پر از آدم بود گفتم خواب نبودم کالیفرنیا الآن وقت اذان ظهره،اما بد جور خواب مونده بودم، دوباره سرم رو چرخوندم دست کاوه رو دیدم روش قرمز نوشته شده بود غزه،گفت بلورچی کجاهایی؟همهمه بود بین صدای بچه ها،بعضی ها مثل من و فرید و کاوه داشتن تند و تند مینوشتن، بعضی از بچه ها هم صدا پست می کردن،یاسمن هنوز همونقدر خوشگل بود،یعقوب تولدش بود و بچه ها بهش تبریک می گفتن بردیا طبق معمول امد یک سر زدیک سیگارهم کشید متلکش را انداخت و رفت. باورم نمی شد وسط حیاط سوره ام .زمان من دانشگاه روی پشت بوم یه کافه تریا داشت که همیشه مه رقیقی به خاطر دود سیگار توش در جریان بود،یادمه بچه ها یه گوشه ش بساط مطربی داشتند و ما دخترها هم همیشه اونجا به فرم خسته ای ولو بودیم،اونجا همه یه اسم مستعارداشتیم، اسد،بلور،موسیم،میزون نمیدونم چرا ما بچه های تآتر شبیه اعضای یک خانواده شده بودیم، البته توی بقیه گروه ها هم کم و بیش همین جریان یکم کم رنگ تر یا پر رنگ تر وجود داشت بین گروه تآتر و تجسمی یه پاگرد بود همون پاگردی که من توش هم ماهی شدم و هم ماهیگیر، سه سال بعد وقتی سوره منتقل شد به کارخانه آدامس خروس نشان،حیاط دار شدیم،حیاط پشتی و حیاط جلویی،وقتی حیاط دار شدیم من داشتم روی پایان نامه م کار می کردم تمثیل شناسی در آثار ویلیام شکسپیبر با دکتر قاسمی که برای سه ماه اومده بود ایران،خودمم تا امروز هیچوقت ربط تزم رو به تاترعروسکی نفهمیدم،اما همین قدر می دونم که پایان نامه اصولا در همه جای دنیا چیز مزخرفیه اصلا اسمش روشه پایان نامه یا به عبارتی بزن در برو،برای همین هم ده سال میشود در آرت اسکول گیر کردم. من از نقطه پایان متنفرم اینو وقتی فهمیدم که نمیتونستم از دوست پسرم پشت تلفن خداحافظی بکنم یا یا مثلا وقتی میومد خونمون دوست نداشتم که برود،میدونم که به خاطر این اخلاقم گاهی خیلی روی مخم،البته این روهم باید اضافه بکنم که خیلی وقت میشود که نه خانی آمده نه خانی رفته، بهش میگن زندگی ان تلکتوال امریکایی،شما خودتون روی بخش اول کلمه تشدید بگذارید.وسط خوندن هملت م، آخرین نسخه چاپی بارنز اند نوبل به نظرم جف دالون خوب توانسته است زبان شکسپیررا دربیاورد،منتظرم دیالوگ های اوفلیا با پولونیوس که تمام شد بروم در حیاط (ت) سوره سر و گوش آب بدهم

پ. ن  حامد ممنون از معرفی من  با صدای بینظیرت؛معرفی می کنم شیرین بلورچی از شاعران قرن ۲۳ همه ما شعرهایش را می فهمیم به جز خودش

اگر به خانۀ من آمدی برای من فِیس تایم بياور

گفت ما دوازده هزاروصد وهفتاد ونه ممیزسی ودوکیلومتر با هم فاصله داریم،هیچوقت همدیگرو ندیدیم شاید هیچوقت هم نبینیم،نمی دونم چرا اینقدرترسیدم وقتی گفت دوست داره صبح با صدای من کنفرانس کاریمونو شروع بکنه. فهمیدم تمام این سال ها که ایران نبودم یاد گرفتم که باید همه چیز را کنترل بکنم،به جز سه ماه در شش سال گذشته مدام مدیریت حس کرده ام،آن سه ماه هم که برای دومین بار مهاجرت کبرا کردم زندگیم را مدیون دوستی هستم و کتابی که به من هدیه داد تا دوباره “حس مدیری” را تجربه بکنم اما موضوع اینست که اصلا آن کتاب نبود که نجاتم داد،آن دوست بود،چرا؟چون کتاب را خریده بود تا حال من بهتر بشود با او هم هفتاد کیلومتر فاصله دارم،تجربه هایش او را به حس مدیرترین پیغمبر سرزمین عمو سام تبدیل کرده است ،هفته ای یکبار اگر وقت بکنیم از پشت پنجره های مجازی صحبت می کنیم.و بلآخره کمتر از ده روز فاصله بعدی ست که دارد میآید،می شود هزاروهشتصدونود وهشت کیلومتر. دوستی که باید بخاطر کار از این ایالت برود برای فاصله آخری تا ده روز به خودم فراموشی قرض داده ام.توی کافه نشستم منتظرم تهران هشت بشود.

رئالیسم کثیف

نمی دونم کجا بود که بشر به این نتیجه رسید که تعریف درستی از واقعیت داره،اَشلی از استودیو وسط اکران خصوصی فیلم رفت بیرون فهمیدم حالش خوب نیست،تکست زدم؛ آر یو فاین اَش،جواب داد نه،رفتم دنبالش داشت گریه می کرد،پرسیدم؛ واتس رانگ اَش؟ جواب داد؛ مرد زیردرخت پالم وسط فول مون گفته که میخواد یه واقعیتی رو بهش بگه گفتم؛ “سو” ادامه داد… مرد گفته بود که اَشلی زیادی مستش شده،گفتم” سو” ادامه داد… گفته حسی که اشلی بهش داره هزار بار بیشتر از حسیه که مرد به اشلی داره گفتم ؛ “سو” همین طور که با آستینش دماغشو می گرفت هر دو با هم زدیم زیر خنده،نفهمیدم خندیدیم یا با هم گریه کردیم

داستان پیژامه،ایستگاه اِگلینتون و گوریلی که “ما” را فهمید

صدا خیلی بلند بود آنقدر که دیگر نمی شد در تخت ماند،با همان پیژامه صورتی بودم همان که رویش نوشته است آی لاو مای بوی فرند،یک روز وسط زمستان در ایستگاه اگلینتون پیژامه را خریدم از اُکَد برمی گشتم از زور تنهایی احساس کرده بودم که باید برای خودم چیزی بخرم،انگار که آن روز خریدن برای تسکین تنهایی یک وظیفه مدنی بود. فکر می کردم وقتی با پیژامه بروم وسط سالن اگر مهمان ها بپرسند نمی توانم جواب بدهم که چرا یک پیژامه ی گرم صورتی خریدم که مثلا وسط تنهایی کشنده و سرما رویش حک شده بود آی لاو مای بوی فرند.همانطوربا پیژامه رفتم وسط سالن ،صدای همهمه و جیغ و فریاد مهمان ها  اذیتم می کرد،دیالوگ ها هیچ ربطی به هم نداشتند انگارکه همه داشتند در یک زمان فقط حرف می زدند هیچ کس به آن یکی حتی گوش هم نمی کرد نه تنها گوش نمی کرد تازه صدای خودش را هم نمی شنید صحنه عجیبی بود انگار که وسط اپرای پکن همه صداها  فالژ بشوند آن هم به زبان چینی،یک پاپت شوی تمام و کمال با فرهنگستان فارسی – ایرانی همه فقط می خواست صدای خودش بلندتر باشد.چشم ها یم را خوب در سالن چرخاندم یکهو وسط کاناپه روبروی تلویزیون گوریل را دیدم که دارد پاپ کرن می خورد و همانطورکه پاپ کورن می خورد دارد میکی موس را هم می بیند. تنها گوریل بود که هیچ حرفی نمیزد با تمام وجودش در تآتر دیزنی  فرو رفته بود خودم را به هر زحمتی بود از لالوی مهمان ها رساندم کنارش سرش را به سمت من برگرداند، چشم در چشم هر دو درگیر دیزنی حال و میکی موس شدیم هر دو صامت شدیم درست روبروی تلویزین در وسط سالن پذیرایی… خیلی وقت شده بود که مامان داشت با صدای بلند داد می زد شیرین،شیرین که مثلا بروم با مهمان ها شام بخورم بابا را دیدم که با ظرف شام میامد به طرفم پرسید: مگر کر شدی که جواب نمیدی، گفتم مگه نمی بینین دارم با گوریل میکی موس نگاه می کنم. به نظرم آمد که در یک لحظه سالن پذیرایی سکوت شد فکر کنم اولین نفر زن عمویم بود که داد زد گوریل دنبالش همه فامیل داد زد گوریل،و این شد که در همان یک لحظه همه مهمان ها از خانه ما رخت بر بستند

پ.ن:من از همان فرهنگی ریشه کنده ام که در آن ما در من تعریف می شود،شاید گوریل ها ما را بهتر فهمیده اند