شانس

دیرم شده بود مثل همیشه اگر داخل اون دالان دراز نشده بودم میشد پنجمین باری که یک پرواز رو از دست می دادم و باید برمی گشتم به ترانزیت برای گرفتن پرواز بعدی،تازه این چهل و پنج دقیقه پرواز از جنوب کالیفرنیا به شمال کالیفرنیا که این حرف ها را ندارد، دو بار آخری که در پیرسون پرواز رو از دست دادم از مرز کانادا وارد مرز امریکا شده بودم و چون هر دوبار تا ۱۶ ساعت بعد پرواز از تورنتو به جان وین با بلیط سوپر اکونومیه من نبود مجبور بودم دوباره برگردم به خاک کانادا،فاصله ی دو مرز هوایی فقط چند تا باجه ست با سه کیلومترصف مارپیچ. اما داستان من فرق می کند باید هر بار مثل بدبخت ها جواب پس بدهم که چرا یک فاین آرتیست آمریکایی ایرانی کانادایی هستم نه یک جاسوس سه جانبه، هر بار هم یک جواب می دهم ;دیس ایز اُنلی بای چَنس سر. اما کانادایی ها هر بار تا فیها خالدونم را زیرو رو می کنند حیف که همه اصالتم را دارم از تورنتو به دوش می کشم وگرنه که…نمی دونم چرا وقتی توی دالون از جنوب کالیفرنیا دو گرفته بودم که به شمال برسم، خاطرات پیرسون لشکر کشی کرده بود توی مغزم، بالآخره رسیدم به دو ردیف صندلی اینقدر ذهنم پرت شده بود که اصلا متوجه نشدم که در را کی رد کردم،ردیف اِف،بی نشستم روی صندلی کنار پنجره،نفس نفس می زدم موبایل رو برداشتم به مامان زنگ بزنم بگم نشستم روی صندلی فقط مامان می دونست که چرا دو روز می روم که نباشم. همین که داشتم کوله رو پرتاب می کردم زیر صندلی حس کردم که یک نفر نشت کنارم برگشتم گفتم; های خندید دندان هایش خیلی سفید بود در مقایسه با پوستش،گفت جای من نشستی اما چون خوشگلی همون جا بشین هر دو خندیدیم،گفتم آی لاو یور واچ،یک مدل سواچ بود خیلی بزرگ و رنگی که عددها بزرگ و دیجیتالی حرکت می کردند انگار که بمب ساعتی روی دستت بسته باشی و بخواهی ثانیه به ثانیه عمرت را شماره معکوس بندازی،گفت دیس ایز سو بلَک،میخواستم بگم اشیا و وسایل سفید ها لوس و بی مزه اند،اما فقط گفتم بورینگ.چشم ها مو که باز کردم نصف راه تمام شده بود،کتابم رو در آوردم،دیدم روی کتابش نوشته نه داستان کوتاه از جِی،دی سلینجر نتونستم خودمو کنترل بکنم هیچوقت نمیتونم،وقتی هیجان زده می شوم انگار بالا میآورم ش همین دو شب پیش بود کنسرت علی عظیمی فکر کنم از شدت هیجان من اولین نفری بودم که ماکس امینی را خندوندم آنقدر مست بودم که اشتباهی رفته بودم توالت مردونه،وقتی بیرون اومدم دیدم همه دور یک نفر جمع شدند وقتی دورش خلوت شد گفتم; ساری هو آر یو اگین گفت مَکس اَمینی گفتم وات ایس دت؟…باورم نمی شد که داشت سلینجر می خوند گفتم من عاشق این نویسنده ام،شانس پدیده ی عجیبی ست معذرت خواهی کردم از این که خودمو درست معرفی نکرده بودم،ساری مای نیم ایز شیرین آیم اَن آرتیست اُریجینالی فرام ایران،بعد گفتَم که نارنجستان زندگی می کنم ۸ ماه شد که از تورنتو اومدم گفت ساچ ا لاولی سیتی تورنتو مردمان جنوب  کالیفرنیا همه همین طورند یهو نمی گویند وای تورنتو سردترین شهر دنیا یا لوس انجلس اوه اوه، کم کم خوش برخورد شدن را می شود از آن ها یاد گرفت.گفت با زنش و پسرش نارنجستان زندگی می کند نارنجستان رو از استاد دال دزدیدم،هر دو موافق بودیم که سلینجر  برای قدرت در شخصیت پردازی هایش بی نمونه است،براش ماجرای درسم و تعریف کردم که چرا هنوز تموم نشده و چقدر دوست ندارم که وام بگیرم،گفت می فهمه اما باید تمومش بکنم،خیلی مسلط بود به حرف زدنش،گفت وکیل است اما برای بخش دولتی کار می کندکه خب توی این دوره جواب نمی ده،گفت زنم مهندسی برق خونده و از هر نظر وضعش از من بهتره از لابلای حرفاش فهمیدم که دارد می رود برادرش را ببیند که بعد از ۱۴ سال زندگی مشترک دچار مشکل شده بود داشتیم به نشستن نزدیک می شدیم فقط بیست دقیقهمانده بود،گفتم دنیا عوض شده خواستم شعر دکتر براهنی رو براش بخونم فکر کردم ترجمه ش چقدر میتونه خنده دار و مسخره باشه، گفتم من تازه از یه رابطه اومدم بیرون،هنوز خیلی درگیرم باهاش پرسید ینی چه جوری درگیری کتک کاری می کنی خندیدم گفتم نه به هیچکس حس خاصی ندارم،ینی مثلا نمی تونم هیچکس رو لمس بکنم یا بغل بکنم  یا مثل جیم ببوسم، دستم رو گرفت گفت چقدر یخی ازم خواست دستش رو محکم فشار بدم،گفت هیچ چیز دنیا  بای چَنس نیست،گفت که داره حسم می کنه و به نظرش من خیلی دختر قوی ای هستم،دیگه کامل روی زمین نشسته بودیم،دوباره تکرار کرد ناتینگ ایز بای چَنس،گفت باور داره پشت همه چیز دلیلی هست.بغلش کردم گفتم خیلی از آشناییش خوشحال شدم و امیدوارم که مشکلات برادرش حل شدنی باشه، اما ته دلم اصراری برای ساختن محلول نداشتم، الان که نشستم توی کافه و دارم لاته می خورم بیشتر از همیشه به شانس و تصادف باور دارم،حتی بیشتر ار ۴۵ دقیقه مهندسی وکالت و نوشتن و هنرنمایی بالاتر از زمین

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *