هادی صداقت آسوده بخواب که نوشته ی حک شده روی توپ تکرار می شود

وقتی صبح زود پاشدم که برم یوگا و کیف بکنم ایمیل را خواندم. خیلی عصبانی شدم،رفتم نشستم روی دستشویی ،تازگی ها همیشه همین کار را می کنم ایمیل های لج درآر را روی لذت بخش ترین کاناپه ی دنیا می خونم یعنی مستراح فرنگی،دو تا ایمیل بود یکی از ان یکی احمقانه تر.خب البته الآن فکر می کنم شاید برای شعورمن ابلهانه ست،نه این که خیلی باهوش باشم فقط این که فهمیده ام همه آدم ها به اندازه ای که من فکر می کنم،فکر نمی کنند.همه آرزوهای خوب را درایمیل برایم کرده بود حتی نوشته بود که چراغونی های زیادی در آینده من می بیند حتما از همان ریسمان هایی که در میدان های بزرگ تهران برای روزهای شادی در نیمه شعبان می بستند،جیم اصلا تهران را ندیده است… فکر کردم آن ریسمان ها ۲۲ سال ریدند درمفهوم زیبایی شناسی اَم که امروز مجبورم برای جبرانش بهای سنگینی به دلار بپردازم، در آخر هم نتیجه گرفته بود که به خاطرهمه روزهای خوب که داشتیم باید در فاصله ای اوکی با هم این تاچ بمونیم،برای اولین باردرزندگی خشمم رو سیفون کشیدم، بغض رو د رسکوت اشک ریختم  و۱۲ ساعت شد که هیچ جواب خشمگینی ندادم

پ.ن :شعر رو ۷ اوت ۲۰۱۳ اینجا توی کالیفرنیا نوشتم امروز فهمیدم ۲ در۲ اصلا ۵ می شده و من یک عمر علی بودم و حوضش

ذهن تحلیل گر
داده ها با گفته ها به هم نمی رسند
بازی تکرارمی شود
“صدا “دیوانه برو دکتر
دو در دو پنج می شود درحوالی تورنتو
می پیچم در مغزم و در انتهای هر چهار لنگر می شوم
سرانجام پنج است
دکترها می گویند
خاطره ات که آبستن جنگ
دیر یا زود
در هر تبعید مُرده ام ،شهربه شهر
با تدبیر میکشی؟
از بدنامی نترس
بازی تکرارمی شود
داده ها با گفته ها به هم نمی رسند دکتر;

می ریزم در شهرم ،تحلیل گُریز
کُد زَنی
جدول را دور می زنی
دو در دو می شود چهار
درحوالی این شهر
و خاطره ام که آبستن جنگ
دیر یا زود
در این تردیدِ رنج در این تردیدِ رنج

OMG THEY KILLED KENNY , You bastards :سی شیش بار تکرار بکنید

اینجا در ایالات متحده  اگر روزی وسط دعوا با لات و لوت ها گیر افتادید اصلا به این فکر نکنید که با لگد بزنید وسط حیا تشون،اگر این کار رو بکنید حتما شهید می شوید،چرا؟چون بدون شک آنها هفت تیردارند،اگر شهید نشدید وعده ای را هم رَندملی به شهادت نرسوندید بی شک این بار شانس آوردید،مبارزه ی بدون هوش احمقانه ترین نوع مبارزه ست

“پ.ن اسم بلاگ رو از نوشته فریناز برداشتم،این جمله”آخرهمه ی اپیزودهای سَوت پارک تکرار می شود

این استخر به طرف رابِرت بیچاره پر عمق می شود

این که نوشته بود رابرت بیچاره مجبور میشه شهری(سانفرانسیسکو) رو که توش به دنیا اومده بوده ول بکنه و بره،این که اینقدر تو فرم و محتوا فرق می کرده که بعدها ادیتورهای نویورکی بهش میگفتن،رابرت دِ گریت،این که دارم سوسک رو می خونم و به نظرم یه رمان کانادایی خیلی خوبه، این که فرهاد داره میاد دنبالم بریم اِسپکتوروم گودزیلا رو آی مکس ببینیم

Nothing gold can stay

Nature’s first green is gold,
Her hardest hue to hold.
Her early leaf’s a flower;
But only so an hour,
Then leaf subsides to leaf,
So Eden sank to grief,
So dawn goes down to day,
Nothing gold can stay.
Robert Frost

چیدمان شخصی با شال شین و تی شرت جیم

شایلوه چند وقتیست صبح ها وقتی مامان خونه نیست میومیو می کند،امروز صبح مجبور نبودم زود از تخت بیام بیرون دوست داشتم توی تخت ولو باشم،یک تیشرت از جیم دارم،یکشب که اونجا بودم تی شرت رو از روی تخت ِش برداشتم چپوندم توی کیف،دیشب از چمدون کشیدمش بیرون پوشیدمش هنوز بوی جیم رو می داد،شال شین رو هم هنوز دارم داشتم فکر می کردم به  درست کردن یک اینستالیشن با شال شین و تی شرت جیم جوری که آدما مجبور بشن بوبکشند،داشتم با ایده اینستالیشنم کفن پوش می شدم که موبایل زنگ زد یکی از بچه ها بود داشت برام تعریف می کرد که دیشب چند تا از دوستهای مشترکمون رو توی بار دیده اومدم بگم که فقط با یکیشون دوست واقعی هستم که موبایل قطع شد،داشت رانندگی می کرد،فکر کردم دیرتر دوباره صحبت می کنیم،این روزا مدام پشت فرمون ازخودم فیلم می گیرم،حواسم هست که مواظب باشم بجای اینستالیشن یکوقت شناسنامم باطل نشه،میو میوهای شایلوه کم کم داشت می شد موسیقی متن اینستالیشنم که حالا دیگه کامل با هاش کفن پیچ شده بودم ،داد زدم قندک من این بالام تنها نیستی دیوونه،سرش و برگردوند به سمتم،طبق معمول نگاه عاقل اندرسفیه کرد،فکر کنم از چیدمانی که من با شال و تی شرت درست کرده بودم شک شد،پرید روی تخت و شروع کرد به بو کشیدن اینستالیشن،دیگه میو میو نمی کرد بجاش داشت بوم می کرد،چشمم افتاد به نامه های روی میز کار یادم افتاد امروز صبح موندم خونه که نامه ها رو باز بکنم،چهارهفته که نامه هارو باز نمی کنم یهو میشن کوه نامه نمی دونم واقعا این همه نامه چقدر کاغذ و جوهر دارد هدر می کند من در کاغذ بازی کودن ترینم حتی تنبل ترین،مطمئن هستم وقتی وینسنت دوگارنی برای اولین بار واژه بوروکراسی رو اختراع کرد به معنی میز تحریرو دفتر و اداره خودشم نمی دونست تاثیری روکه داره میزاره روی ارتش پروس وشکست ناپلئون تا نوشته های وبرو وهگل وبدبخت شدن فاین آرتیست هایی مثل بلور.روی گوشی تَروبیش رو گرفتم طبق معمول داشت فونت طراحی می کرد، گفتم از کِتابِ عَظیِم سِحْرِ جوزانی برام یک نسخه کنار بزاره چون نسخه خودم رو هدیه دادم گفت هنوز چند نسخه ی دیگه ازش مونده خیالم راحت شد. دیگه باید از تخت و چیدمان شخصی و موزیک متن می کندم و زندگی واقعی رو با پاکت  نامه ها و جواب ایمیل ها و اِدیت ویدیو شروع می کردم،واقعیت خوبیش همینه اینقدرباید روی چرندیات تمرکز بکنی که تبدیل بی یک فراواقعیت بشی

پ. ن: {شین} و{جیم} آدم های خیالی نیستند، فراواقع،واقعی می شوند،آن دو نفرهم درست مثل من برای بیان افکارشون به دنبال زبانی جدید می گردند

دِنْجِرِس

چند روزی شده که مجبوربودم موقع رانندگی درماشین موزیک چیزی گوش بکنم.بیل موبایل به خاطر استفاده بیش از حد از اِسپاتیفای، پندورا و کی سی آر دبلیو این ماه آنقدر محکم خورد توی سرم که مامان به حالت قهر گفت که باید از سبد خانواده موبایل من رو حذف بکنند.۸۹۰۹ را اگر بخواهید روی اِف اِم تا قبل از ساعت ۹ گوش بکنید به خاطر جنجال ها یی که راه میندازد حتما خروشچف می شوید که خب وقت هایی هست موقع رانندگی مگی شدن را ترجیح می دهم.همه موج های الترناتیو و پراگرسیو را گوگل کردم،یکی یکی میرفتم جلو،از شدت گیفت کارت های وال مارت،وانزومابقی تبلیغات سوپر آمریکایی داشتم بالا میاوردم،نمیدونم چرا صدای گوینده های تبلیغات رادیویی گوش تراش است، پنج دقیقه گذشت، پنج دقیقه در ترافیک بزرگراهای جنوب کالیفرنیا این قابلیت را دارد که پنج ساعت بشود، دیگه بیخیال پراگرسیو راک فقط می خواستم یک چیزی گوش بدهم شروع کردم یکی یکی موج ها رو عوض کردن،چرخ گوشت لعنتی تموم نمی شد فقط از یک کانال به کانال دیگه منتقل می شد. همینطور که میرفتم جلو یکدفعه صدا گفت؛” دو یو ریممبر د تایم؟” ناخوداگاه برگشتم عقب همونجا وایستادم صدا ۴۵ دقیقه بدون هیچ تبلیغی خوند،اِنی آر یو اُکی،یو بتر ران یو بتر دو وات یو کن،وان تو تری جَم،آیو اسپند ا لایف تایم لوکینگ فور سام وان،لاو ایز ا فیلینگ،هیل د  وورد،گآن تو سون، تا رسیدن بدون هیچ تبلیغی… موج رادیو رو گوگل کردم میگه ولکام تو مایکل جکسون چَنِل،چه یادم رفته بود اینجا زندگی می کردهاونم بدون هیچ تبلیغی

تاریخ و آگاهی طبقاتی آب از آب ش تکان نمی خورد

می خواهم دقیقا صحنه ای را که روبرو می بینم بنویسم،اول باید بگویم که کشف کردم آدم هایی شبیه به من که با نوشتن درگیرمی شوند،احتمالا برای یک عمرسَرگیرهم می شوند،خسته ای،درس داری،از سر کار برگشتی،داری برای پیدا کردن کار،تمام وقت کارمی کنی،باید سر کار بروی،مادری شاید هم پدر،همین قدر می دونم جایی که من زندگی می کنم بی رحم ترین جای دنیاست،اینجا اگر کارنکنید ازگرسنگی می میرید،نیایید زرنگی بکنید بگویید ایران هم همین است چون من دارم درباره طبقه خودم صحبت می کنم،طبقه ای که در ایران اگر یک عمر دستش را به تخمش بگیرد و از صبح تا شب سر جایش بنشیند آب از آب ش تکان نمی خورد، درنهایت می شود آدم تنبل به درد نخور بدون انگیزه اما آن طبقه در ایران ازگرسنگی نمی میرد در نهایت از پوچی جان به جان آفرین تسلیم می کند، برای جواب معادله هیچ مجهولی من کافی ست به طبقه من در تهران خوب نگاه بکنید،به همین سادگی. یک زن و یک مرد روبروی من در کافه نشسته اند قهوه می خورند چه نوعی نمی دونم،فرقی هم نمی کند مرض قهوه که داشته باشی ریشه ی همه ترکیب ها از یک تخم میایند. امروز ترافیک دیر به جیپسی دِن رسوندم،همه میزها پر بودند نشستم روی میز یک نفره کنار در، زن ومردخیلی مؤدب روبروی هم نشسته اند زن کت سفید پوشیده با شلوار مشکی،مرد سر تا پا مشکی پوشیده فکر کنم زیر پیراهن مردانه اش یک تی شرت سفید دارد،تی شرت را از لابلای دگمه هایش میبینم. از اینجا که من نشسته ام نمی تونم بفهمم که درباره چه چیزی صحبت می کنند،اما آروم هستند لبخند های به موقع و با آرامش می زنند منظورم بدون استرس است احتمالا بار اولشان ست که دیت می کنند،آدم های اینجا معمولا تکراری هستند،اون هایی که مثل من مشغول نوشتن،میز زن هایی که حمام زنانه باید جلوشان لنگ بیندازد یا دوتایی هایی که درهم زیادی گیرند،این دو نفر را اولین بار است که میبینم صورت مرد شبیه به بونو خواننده یوتو است،در لباسش خوش فرم دیده می شود،ته ریش دارد،زن صورت کشیده ای دارد، موهای سیاه لخت تا زیر شانه اش باچشم و ابروی مشکی،همراه بدنی باریک و کشیده،حرف که می زنند فاصله خوبی بینشان نگه می دارند بلند شدند که بروند،هر کدام کلید ماشین خودش را دارد،بیرون رفتند هنوز دارم تعقیب می کنم همه حرکت ها رو،کنار هم راه می روند به سمت پارکینگ،به همه حرکت هایشان مسلط هستند،از اینجا به بعد را دیگر نمیبینم،کاش اگر به اجبار غریزه انسانی امشب با هم خوابیدند تصویر پرفکت من روبه گند نکشند.دو نفر دیگر جایشان نشستند،دارند با هم جر می کشند خیلی نزدیک به هم نشستند… استرس از چهره هر دو میبارد. مطمئن هستم که این دو نفر بارها و بارها با هم خوابیدند.خوابیدن و نخوابیدن پیشکششان کاش عقل کنند با این همه جروبحث چند تا توله آدم دیگه دنبال خودشون راه نیندازند.اون بچه چه گناهی دارد،که باید مدام جروبحث بشنود…با خودم گفتم بلورتو طبقه ها رو رد کردی،فراتر از طبقه شدی،طبقه مال احمق هاس،مال ترسوهاست،اما وقتی گوشی زنگ زد و اون طرف خط استادم بود از تورنتو که خب جواب ندادم،فکر کردم فردا زنگ می زنم بعد به نظرم اومد که تا رسیدن به جامعه بدون طبقه فعلا برای رسیدن به همان طبقه ای که قبل از مهاجرت داشتم بروم بخوابم که صبح باید طبقه به طبقه به استادم و رئیس آینده ام جواب پس بدهم

داد زد که اینا چی بود برای من نوشتی؟

پاکت نامه را باز کردم مُهرو تمبر ایران خورده بود ؛اُردیبهشت ۹۳،نمی تونم بگم چند خط بالاتر چه چیزی نوشته بود،بغض کردم ،چند خط پایین ترنوشته بود ؛ایده آل ینی آفریدن آن چه که در ذهن است نه آن چه که واقعیت دارد.خندیدم