در جستجوی بلور از دست رفته

توی جعبه ها دنبال نت هایی می گشتم که همیشه به دیوار روبروی میز کار می زدم،فکر کردم این شاید آخرین بار باشد که سروقتشون می روم،همه کاغذهای کاهی را  بیرون کشیدم، کاغذ های تهران را نیاوردم اما اینجا سه سال شد  که روی این کاغذها می نویسم،از بین کاغذها یکی را بیرون کشیدم مثل دیوانه ای که بخواهد با دست خط خودش استخاره بکند، نوشته بودم زمان آدم ها را دگرگون می کند اما تصویری که از آنها داریم ثابت می ماند وهیچ چیز دردناک تر از این تضاد میان دگرگونی آدم ها و ثبات خاطره نیست زیرش امضا کرده بودم مارسل پروست

به خودم گفتم زودباش دیگه زبل خان همین چند لحظه پیش بود که یک شیر کف دستِت داشتی

 چهار هفته شد که دارم مودب ازش میخواهم اماعین خیالش نیست،امروزتکست زدم “برای اولین بار” که از کی تا حالا صاحب خونه باید دنبال مستاجر راه بیفتد؟!، اونم تو جهان اول، وقتی می نوشتم گریه داشتم با خودم فکر می کردم چرا من اصلا صاحب خونه شدم؟! منی که عرضه ندارد حق خودش را از بقیه مثل آدم بگیردهمون بهتر که برود دوچرخه سواری، داشتم فکر می کردم اگر همینجور به بد قولی ادامه بدهد مودبانه میخواهم خانه ام را پس بدهد و میدهم به یک نفر دیگر،بابا گاهی حق دارد از دستم عصبانی باشد،یک جمله معروف برای شل بازی های من می گوید مدام؛ باز شده بچه بازی، بعدش روبه مامان ادامه میده که؛ گوساله ها اگرگذاشته بودن من با یارو حرف بزنم الان بچه بازی نشده بود همیشه این جور وقتا ته لهجه اراکیش هم در تیپ کول سوپرآمریکاییش ظاهر میشود نمیدونم چرا گاهی حس زبل خانی توش گل می کند آدمی که پنجاه سال کارمند بوده! انگار در یک چشم به هم زدن نیم قرن کارمندی یادش میرود و یک آن در شلوار جین آبی و کفش های آدیداس خاکستری و تی شِرت یو اِس سی می نشیند جای خان های اَراک،تازه اینجا داستان شروع می شود جایی که من و فرهاد و مامان کارمون درمیآید و زبل خان فقط کافیه دستش را دراز بکند تا بفهمد که ما هیچوقت از فئودال های اَراک نبودیم ما  لابد جزو آن قوم بودیم که حتی موسی هم طردشان کرد  و از دورترین جای دنیا سردرآوردند آن هم خانوادگی وامروزحتی حق خودمان را هم نمیتوانیم بگیریم چون سال ها پیش وقتی به دنیا آمدیم از بابا یاد گرفتیم اخلاق گرا باشیم نه حتی قانون گرا،تکست آمد که مستاجر کارمندی ست چشم به راه درست شدن وامش در دستان بلاد ساکِرها، گفت وام اَپروو شده اما کاغذ بازی دارد دیگر،نوشتم چند روز دیگر هم صبر می کنم، زبل خان فقط کافیه دستشو دراز کنه…به خودم گفتم زودباش دیگه زبل خان همین چند لحظه پیش بود که یک شیر کف دستِت داشتی

قاب شخصی

از سه تا قاره اون ور تر به عکس نگاه می کردم،از بیرون مانیتور،پشت میز،روی صندلی،یک کویر بود اطراف تهران یزد یا شاید کاشان چون یکی از عمه هام لایک کرد تصادفی دیدم وگرنه که عمرا ۵ سال بود اون پیج رو چک نکرده بودم، چرا،چرا،چرا،عمه،عمه،عمه؟؟!حالا لابد خانوم هدایتی میاید می گوید من هم شعرش را دزدیدم اصلا هنر برای دزدی ست،از من هر چقدر دوست داشتید بدزدید!!چرا زاکربرگ مجبور می کند عکس هایی را ببینی که دوست نداری؟عمه،عمه،عمه؟اما چقدر دلتنگ ام برای عمه ی بزرگ ام که تهران زندگی می کند همان که اصلا فیس بوک ندارد،خونه ش آرامش بخش ترین خونه ی دنیا بود،همیشه بوی چای تازه دم می دهد. هر وقت به دختر عمه ام مریم میگفتم بیا فیس بوک یه جور خوبی که هم خنده بود هم گریه جواب می داد مگه بیکارم؟، سلول به سلول دلتنگ ام برای عمه مهران و مریم،تنها دو نفری که روی کره زمین برای حرف زدن دارم،امکان نداشت آن دو عکس را لایک بکنند که من ببینم که حالا بخوام درباره اش بنویسم که بگم که دمتون گرم که اینقدر روشن فکر شدید که درهم معاشرت می کنید،حداقل ازدواج نکنید که دم خروس حداقل برای من آمریکایی،کانادایی باور کردنی باشد

پرسید؛ چرا طلاق گرفتی؟

گفتم ؛خب چون اون قاب برای من طراحی نشده بود

پرسید؛ الآن قاب داری؟

گفتم؛ دارم می سازم

پرسید سخته؟

گفتم؛خیلی سخته،خیلی

پرسید؛ الآن راضی هستی؟

گفتم؛ آره از قاب دست سازم خیلی راضی ام ،اما آدم لحظه خوب و بد داره دیگه

پ.ن: “قاب شخصی” ترکیبی که اولین بار از “رهام شیراز” شنیدم،اگر اشتباه نکنم در دانشگاه هنر هم همین مبحث را دارد برای اولین بار در ایران درس می دهد

به کافه ی هفتم هم رسیدم مای نِیم ایز شیرین بلورچی هی تینک س آی اَم اِی بای پولآر

هنوز داشت حرف می زد،کوله را انداختم پشتم یِلپ کردم باید نزدیک ترین کافه رو پیدا می کردم. گالری حالا دیگه پشت سرم بود، کافه های اطراف آرت سنتر برای قرارهای دوستانه حرف ندارند اما به درد کار من نمی خوردند. پانزده دقیقه وقت داشتم. قدم هایم را گشادتر کرده بودم. حالا دیگه آنقدر راه رفته بودم که همه آرتیست ها در آن قاب های بزرگ و معروف پشت سرم بودند، پسرهایشان و پدرها یشان. چه خوب که پشت سر چشم ندارم،داشتم به همه ی آن ها می خندیدم،،چه خوب که نمی توانستند چشمهایم را ببینند، همیشه وقتی دارم راه میروم کفش هایم را میبینم ،سر رو به کفش به سمت کافه میدویدم،داشتم غش غش می خندیدم چرا هیچ کس نمی داند؟، چرا دکترها به آنها نگفته بودند که یک دوقطبی مثل من برای زنده ماندن درهرثانیه باید یک تصویر بکشد ،چرا نفهمیده بودند که شهرت در دنیای یک دو قطبی پشم است.مگرآنها برای زنده ماندن نفس نمیکشیدند؟ پس چرا میخندیدندد؟ شلوارهایشان عوض شده بود حتی شهرهایشان. به کافه ی هفتم هم رسیدم مای نِیم ایز شیرین بلورچی هی تینکس آی اَم اِی بای پولآر

زور زدم درجه یک ترین چیزی که پیدا کردم خیابون سازمان آب شد پلاک ۶۴

وضع من با همه فرق داشت همه آن ها یک بهانه ای برای برگشتن داشتند،آن هم یک بهانه از نوع درجه ی یک مثل مادرو پدریا خواهر و برادر یا معشوق مخفی و آشکار. تمام سال هایی که مامان میومد ایران بهانش من بودم،درخانواده ما فرار مغزها برعکس بود تا سه نسل آن طرف تر بزرگ ترها اول رفتند،زور زدم درجه یک ترین چیزی که پیدا کردم خیابون سازمان آب شد پلاک ۶۴ تازه اونجا هم دیگه برای من نبود،باید یک راهی پیدا می کردم،یک  راه درجه یک. تا وقتی که تهران بودم مامان هر سال یک باربرای دیدن درجه یک میومد،آدم سخت سلیقه که باشی همه چیز را می شمری حتی دندان های اسب پیشکشی رو. مامان همیشه یک سی دی عکس با خودش داشت پر از رفت و آمدهای فامیل ی و خونه های لگویی،امروز دیگه خود من هم تبدیل شدم به همون عکس ها و قسمتی از  پلاستیک های لگویی،به نظر من آن  که زیادی به گذشته میافتد  در دنیا کارش ساخته است،همون که زیادی از حد دل خوش می کند به رابطه ای تمام شده،آن ها که برمی گردند به گذشته  دارند دست و پا می زنند،گذشته باتلاق ی ست که آدم ها می خواهند به زور در آن زنده بمانند.جنگ که تمام شد هر سال باید میرفتیم فرودگاه دنبال مادر بزرگی که عجیب ترین و خوش خنده ترین و با روحیه ترین و آمریکایی ترین مادربزرگ دنیا بود به جز قد و قیافه یک مو هم اخلاق از او به ارث نبرده ام بجاش همه ی مامان جون را بابا انگار که گرفته باشد،داشتم فکر می کردم این شباهت ژنی آدم ها و شخصیت پردازی ها بی شباهت نیست به نمایشنامه های اوریپید آدم را در موقعیتی می گذارد عجیب محکوم هستید لحظه ای بخندید و لحظه ی بعد  گریه بکنید.اول فکر کردم درس ام که تمام شد من هم برمی گردم یک چیز شخصی درس می دهم،بعد دیدم کسی که می رود به دنبال دکتری آن هم در هنر یکجور بدترین ینی دِ وُرست کارش ساخته می شود از نظر بابا هر که آمد آمریکا اَپریشیِت کرد به جز من،من اما هنوز درهمان بخش کردن “چرا آمد آمریکا” گیر کرده ام. یک طور خوبی داریم زبان مشترکمان را از دست می دهیم و به زبان ژنی مان  می رسیم،وقتی درجه  یکی برای برگشتن پیدا نکنی باید بمونی و بسازی و درجه یک بشوی تا اگر برگشتی بهانه ای داشته  باشی.باید برای هردوجهان بشوی بهانه ای درجه یک،چقدر این بروکراسی در جهان اول و سوم دارند شبیه به هم کار می کنند، سیستمی که اراده خود رابه من تحمیل می کند حکومت بانک ها و رادیکال ها،حداقل در اولی سر فمنیست کون لخت ی مثل من دیگر بالای دارنمی رود.رفت و آمدهای فامیلی هم محدود می شود به زبان مشترک نه قدرت تخمک ها واِسپرم ها.کاسه لیسی ه تمام شده ها را هم نمی کنم،گفتم که وضع من با همه فرق می کند بهانه ی درجه یک برای برگشتن ندارم هنوز! اگرداشتید چند روزی به من قرض بدهید

پ.ن : رفته بودم قبرستان مسلمان ها نزدیک لوس آنجلس برای خاکسپاری مادر بزرگ دوستم،پدربزرگم را آنجا پیدا کردم می دونستم این جا دفنش کردند اما قبرستانش را بلد نبودم که بلد شدم، حالا برای رفتن به قبرستان حداقل یک بهانه درجه ی یک دارم