هزار توی شایلوه

من هیچوقت در زندگی منتظر باران و بابونه نشدم، تهران که درمجموع شهر خشکی ست،تورنتو باران هایش کشنده بود، کالیفرنیای جنوبی هم که اِمسال باران کم آمد. سر درد عجیبی دارم اما عجیب تر از سردردم زبان مشترک ی ست که الآن دیگه دارد بین من و گربه ام جا میاُفتد. برای هرچیزی که می خواهد رفتار به خصوصی نشانم می دهد جالب اینجاست که من به او چیزی یاد ندادم او بود که به مرور زبانش را به من یاد داد، رفتارهایش از درونش فوران می کند.همه چیزدر درونش انگارکه خود جوش است. به وقت دلتنگ می شود ،به وقت هم مستقل دوستی با من فقط یک شرط دارد که همان اول باید جاری کنید اگرنکنید هم خب نکردید خوردن قهوه یا همان به جا آوردن “اصول کافی” تازه این کلمه هم برای من نیست، برای توکای مقدس است هزار توی شایلوه را که ننوشته ام که خدایی نکرده بخواهید عکس و امضاء بگیرید، موسای واصل هم نیستم.گربه ام به وقت دلتنگی تمام خانه را دنبالم می کند.امشب منتظرباران و بابونه ام که آن هم نمی زند

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *