وقتی من در رویای خوردن فِرنچ اِگَم بودم گرامافون داشت عکاس باشی می خوند

نوروز برای من یعنی گرامافون خانه بابا بزرگ ، بابا بزرگ اصلا آدم ساده ای نبود،پشت ذره بین های تیره اش همیشه داشت کروات می زد،سفره هفت سین اَش را بیشتر ازکتاب هایش یا دکترای حقوق قضایی اَش به رُخ می کشید،ما شش نوه بودیم و بابا بزرگ هر سال شصت  تا تخم مرغ ظاهرمی کرد ، یکی از اون یکی خوش آب و رنگ تر. بابا بزرگ در طول یکسال به ما فسقل ها فرانسه درس می داد برای همین موقع برداشتن تخم مرغ رنگی به فرانسه می گفت هر چند تا دوست دارید بردارید، من به فرانسه می پرسیدم میشه بخورم؟بعد از خنده غش می کردم. من  تنها عینکی جمع شش نفره بودم سکانس بعد از سوال مسخره ی من همه می خندیدند ، بعد خاله رزی سهم رنگ شده اَم را از یخچال میآورد که بخورم مامان داد میزد که مامان بزرگ برات رشته پلو درست کرده همون موقع بود که بابا بزرگ برای دور کردن من از فرنچ اِگ اَم و سرگرم شدن آنا،ماندانا،فرهاد،دو باره من امیررضا وعلی رضا گرامافون را روشن می کردو الان گرامافون دارد می خواند آی عکاس باشی،عکاس باشی و من هنوز در رویای خوردن فِرنچ اِگَم

پ. ن :راستی هیچوقت نفهمیدم چرا آنا و ماندانا دختر خاله هایم بابا بزرگ را بابا لو صدا می زدند  برم زنگ بزنم تهران همین الآن از آنا بپرسم، علی رضا و امیر رضا پسر های دایی اردشیرهم حتما مردی شدین برای خودتون

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *