اگر احساس پوچی نمیکنم دلیلش این است وقت ندارم که بکنم نه این که نخواهم

وقتی باید همه کارها را خودت انجام بدهی شاید وقت نکنی افسرده هم بشوی تا همین سه هفته پیش هم می شدم اما سه هفته شد که نمی شوم،امروزبیشتر خواب آلود می شوم ،چای سوم است که میخورم فایده ای نمیکند،معمولا از آدم ها کمک نمی خواهم مگراین که کاری را اصلا بلد نباشم مثل همین پروجکشن که الآن یک ساعت شد سروکله زدم کار نمی کند…جمع کردم، پدال گازرا فشاردادم آمدم کافه که نخوابم،که به کارهایم برسم.ذهن من زیادی تند کارمی کند،ذهن غزل هم همینطور،ففر،شادونه و بیشتر دوستان هم دبیرستانیم که این روزها در فیس بوک با هم در ارتبا ط هستیم، با آدم هایی که می توانند اما نمی خواهند از سرعت ذهنشان هیچوقت استفاده بکنند نمی توانم دوستی طولانی مدت بکنم.زمان در معادله های من اهمیت زیادی دارد این که مهم شد هم حاصل فرایندی یک شبه  نبود بدون شک دو سال پیش به اندازه امروز زمان گرا نبودم.همین جا بگم آرتیست مستقل بودن کلا ینی موسی و قوم یهود درهمه جا و درهمه زبان ها. برای آدم مستقل بودن اما در شهرهای بزرگ باید تند بود،تهران و لوس اَنجلس و نویورک و تورنتو و … هم ندارد اگر می خواهید از این مرز بندی ها بکنید، که ایرانی ها زیاد می کنند باید تا اَبد دراُتاقتان زندگی بکنید یا جمع بکنید به حومه شهر بروید یا اصلا به ایالت های دورتر که بد هم نیست من خودم برای دوران بازنشستگی می خواهم به یوکان برگردم،تا ابد که نمیتوانم تخت گاز بدهم…داستان بلورِ کُرد را گفتم که گفته باشم اگر احساس پوچی نمیکنم دلیلش این است وقت ندارم که بکنم نه این که نخواهم که عاشق احساس پوچی کردنم

پ.ن؛ چند روزی می شود که نوشته غزل در ذهنم رفته است، حساسیت های ما هر دو زیادی به هم شباهت دارد حتی در این فاصله، کاش بعضی ها برای حرف زدن با ما دو نفر وقت اضافی پیدا نکنند

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *