WE shall Vibercome

بابا داشت به مامان می گفت اداره به هر دوتامون ده کیلو برنج،۴کیلو مرغ،یک شونه تخم مرغ،۸۰۰ گرم پنیر می ده،مامان گفت میگم رُزی بگیره بده به اَمینه خانوم
القصه این روزها  آدم ها  آینده ای بهتر می خواهند، برای من خیلی عجیبه اما، میشه گفت کار بهتر،ماشین بهتر، خونه بهتر، دوست دختر بهتر، اما برای چیزی که اصلا وجود ندارد چطور می شود بهترش را خواست، یادم میآید آقای الف و آقای ه،آینده گم کرده بودند شنیدم هنوز هم پیدا نکردند،آینده من اما خلاصه شده در همین لحظه حال با وایبرم با تهران. یادم میآید گفت همین چیزی را که الآن داریم برای ابد نمی خواهد،من حواسم اصلا آنجا نبود به طور یقین نمی دانستم  آن لحظه چه چیزی داشتیم که نمی خواهد در همان لحظه داشتم سطل زباله های سبز را تمیز می کردم، عملیات جداسازی شیشه ها از کاغذها. حالا هم که  یک روح شده اَم در دو وایبِر یا میشه گفت روح ها ی سرگردان در بینهایت وایبر

پ. ن: حتما آینده ای را در آن لحظه داشته که رفته است و دیگر هم بر نمی گردد

پانزده دقیقه وقت دارید کار را تعطیل کنید

همه اش خیالات بود می دانم،اما ریئس گفت پانزده دقیقه وقت دارید کار را تعطیل کنید همگی مهمان من به چاینیزفود بیایید،همه بهت زده شدیم خوب غافلگیرشده بودیم از این همه درویشی که ریئس به حال ما کرد ،هاها… رابین پرسید: به چه مناسبت مهمان می کنید؟ “با همان لهجه انگلیسیش” از ما سه نفر هیچکدام چیزی نپرسید، یکی در صفحه مانیتورش غرق بود با موتزارت ،من اینجا بودم در آرزویِ  باخ و آن دیگری درحال تعمیر قفل در بود، پانزده دقیقه دیگر گذشت و همان صحنه قبل مو به مو اجرا شد ریئس گفت پانزده دقیقه وقت دارید کار را تعطیل کنید همگی مهمان من به چاینیزفود بیایید همه بهت زده شدیم خوب غافلگیرشده بودیم از این همه درویشی که ریئس به حال ما کرد هاها رابین پرسید به چه مناسبت مهمان می کنید با همان لهجه انگلیسیش از ما سه نفر هیچکدام چیزی نپرسید  یکی در صفحه مانیتورش غرق بود با موتزارت من اینجا بودم در آرزویِ  باخ و آن دیگری درحال تعمیر قفل در بود پانزده دقیقه دیگر گذشت و همان صحنه قبل مو به مو اجرا شد. اینبار رفتیم… حالا که برگشتیم دوباره یکی در صفحه مانیتورش غرق است با موتزارت ومن اینجا  در آرزویِ  باخ و آن دیگری درحال تعمیر قفل  در می باشد۰

آیرونیک

من اصلا اینقدر زیاد عادت به رانندگی ندارم،یعنی اگر همین طور پیش برود که بخواهم روزی ۳ ساعت رانندگی بکنم به زودی می میرم،حتی برای این که به خودم جایزه بدهم دیروز رفتم برای ده روز یک ماشین آمریکایی اجاره کردم از همان ها که وقتی ماهواره تازه به تهران آمده بود،یک برنامه داشت هاوس آو نویز که دَنی مکگیل مجری بود یک موزیک ویدئو مدام پخش می کرد از اَلنیس موریست به نام آیرونیک که درماشینش فیلم گرفته بود… همه داستان را گفتم که بگویم از همان ماشین ها اجاره کردم.  برای همین دارم جمع می کنم از آبادی های اسب و پرتغال  بروم لوس آنجلس زندگی بکنم.حسه صمد را دارم که به شهر می رود،با فیزیکی که من دارم اگر این میزان رانندگی را کم نکنم یا به زودی می میرم یا باید کاری پیدا بکنم که بتوانم سوار موتور جت بشوم

پ. ن:  یک اُاِس هم می خرم با صدای… که عاشقم بشود درست مثل تئودور، کارگردان خوب کلک زد چون من در تمام طول فیلم اسکارلت جوهانسون را می دیدم

این اِ تَکس شیپ

اگر می خواهید در کالیفرنیا زندگی بکنید باید از صبح تا شب را بدوید اگر دونده خوبی باشید لطف می کنند از چک حقوقی که می گیرید درصدی برمی دارند و آنوقت  شما در کالیفرنیا تحت پوشش بیمه می روید،فقط بی خانمان های خیابان سوم لس آنجلس هستند که در هر شرایطی  بیمه می شوند…،وقتی با آن ها حرف می زنی از ته دل از بی خانمان بودن خودشان راضی هستند در جواب می گویند مگر دیوانه ایم که مثل سگ بدویم،خوب وضعشان هم که معلوم است بی خانمانند. آنقدر زیاد هستند که اگر بخواهی یکی،یکی داستانشان را بنویسی باید انقلاب کبیر فرانسه را چندین و چند بار رونویسی بکنی.من در رکاب سگانم اما… دیروز که داشتم با مهرنوش حرف می زدم گفتم دنباله خونه می گردم بیشتر از چهار،پنج ماه با پدر ومادر زندگی کردن در سن من دیگر خجالت دارد. دیدم که ما همه چه سال هاست داریم تنها زندگی می کنیم به این نوع تنهایی انگار باید عادت می کردیم یعنی یک جوری صبح زیر دوش داری به بیل ها و کلنگ ها یت فکر می کنی بعد با خودت و خدای در کردیت کارت هایت از خانه بیرون می روی به سمت کار یا دانشگاه استارت می زنی  بعد از کار دوباره برمی گردی به خانه ی  خودت. به جز وقت هایی که مهمان میآید در باقی ساعت ها وقتی جنازه برمی گردی به جز آشپزی حتی در حد سالاد هم که باشد و گلهای پشت پنجره “کسی آنجا تو را به انتظار نیست..” به چیدمان جنازه لپ تاپ را روشن کردم تا لیست یک خوابه ها و استودیوها ی پَسدینا را در کِرگ لیست چک بکنم و به همه یکی،یکی ایمیل بزنم ،بعد مسواک زدم ،به سمت تخت رفتم دراز کشیدم ،فکر کردم شاید باید این بار با پس اندازمحدود استودیوی کوچکی برای خودم  بخرم موبایل را برداشتم فیس بوک را باز کردم قبل از  خواب چک بکنم… یکی در فیس بوک استتوسش  شده بود” این اِ ریلیشن شیپ” تهران را گرفتم  ببینم شاید نکند من دیوانه شده ام. با خودم فکر کردم  که زاکربرگ باید یک مدل از ریلیشن شیپ در فیس بوک اضافه بکند اسمش را هم بگذارد این اِ تَکس شیپ

اُپرا داشت همینطور بلندتر و بلندتر می شد

طراح لباس به هر کدوممون یک سری کاغذ داد که روش ده تا طرح کشیده شده بود ، نقاشی ها شبیه گل بودند گفت که میخواهد طرح ها عینا روی صورت مدل ها اجرا بشن یعنی کپی اَند پیست. به نظرم طرح ها برای اجرا روی صورت ها خیلی کج و معوج بودند،اولین دختری که نشست زیر دست من شانزده سال بیشتر نداشت، پرسیدم آماده ای،خندید، قلم را درآوردم شروع کردم ،بعد از یک دقیقه انگار که احساس کردم کاملا داشتم برداشت شخصی از گل ها روی صورت دخترمی کشیدم، ادامه دادم، دختر دوم و سوم را هم به همان ترتیب خلاقه ی خودم نقاشی کردم، من و دخترها همه از نقاشی راضی بودیم شباهته گلها به گلهایی که راموسه طراح به من داده بود تقریبا به اندازه فرقه بینه نقاشی های شاگال و ونگوک بودند، همینطور که نقاشی می کردم و به موزیک گوش میدادم “یک چیزی شبیه به اُپرای کلاسیک قرن هیجده از میکروفون ها پخش می شد.” نگرانی های مامان و بابا هم از جلوی گوش هایم رد می شدند خیلی نگران می شوند وقتی من بعد از تاریک شدن هوا به خونه برمیگردم انگار نه انگار که سال های تنهایی در منفی بیست را حتی گذرانده باشم به راحتی توانسته اند همه آن سال ها را فاکتور بگیرند. اپرا داشت همینطور بلندتر و بلندتر می شد نگرانی مامان بابا خوب روی صداهای آلتو نشسته بود ، داشتم دختر پنجم را نقاشی می کردم زیادی از طرح های راموس دور شده بودم . خوب می دونم که به دستمزد این ساعت ها ی هفته مده لوس آنجلس زیادی احتیاج دارم دوباره گلهای راموس را با دقت نگاه کردم حتی رنگ ها را عوض کرده بودم داشت می اومد به سمتم دنباله بهانه می گشتم برای توجیحه این همه فرق بینه طرح های اون و صورتگری هایی که من کرده بودم،داشتم  فکر می کردم : “چه قلتی کردم حالا دوستی را هم که معرف من بوده است اخراج خواهد کرد می مردی همون گلهای شاگآلی را می کشیدی کسی از تو آفتاب گردان نخواسته بود مگه پول درآوردن بلد نیستی احمق هر چه رئیس گفت تو باید اجرا بکنی” سرم را که بلند کردم راموس بالای سرم بود پرسید این طرح ها از کجا آمده اند گفتم من فقط رنگ ها را عوض کردم زد زیر خنده همکارش را صدا زد گفت لباس های زرد را از تن آن پنج نفر دربیاورند بکنند تنه این پنج نفر بغلم کرد گفت:” یو آر ریئلی کریزی” یعنی بی تعارف دیوانه اَم،قلمو ها را از کمرم باز کردم رفتم یک قهوه برداشتم نقاشی هایم را در لباس های زرد برانداز می کنم۰

۰پ.ن:امروز بعد از کارقدم زنان می روم تا تریدر جوز شراب شکرگزاری بخرم که به دات کام هم نائل شدم