سبکی تحمل‌ناپذیر تِکست های یک مو بایل

یکی از شب ها ترزا در خواب شروع به نالیدن کرد، توما او را بیدار کرد، ترزا به محض این که چشم باز کرد با انزجار به توما گفت:از اینجا بروسپس رویای خود را برای توما این چنین نقل کرد. آن ها هر دو با سابینا در اُتاق وسیعی بودند در وسط این اتاق که به صحنه تآتر شباهت داشت تختی قرار داشت توما به او گفت تا در گوشه اتاق بماند و جلوی چشمان او سابینا را نوازش می کرد ترزا نگاه می کرد و از این منظره به گونه ای تحمل ناپذیر رنج می کشید و برای این که رنج نفسانی خود را به مدد درد جسمانی درمان بکند زیر ناخن هایش سوزن فرو می کرد، ترزا در حالی که مشت ها را گویی که انگشتانش واقعا صدمه دیده باشند می فشرد گفت به طور وحشتناکی درد آوربود توما او را با مهربانی آرام کرد و ترزا که مدام می لرزید به آرامی به خواب رفت.فردا با فکر این رویا  توما چیزی به خاطرش خطور کرد کشوی میز خود را گشود و بسته نامه های سابینا را باز کرد پس از یک لحظه چشمش به این قسمت افتاد دلم می خواهد در کارگاه نقاشیم همچون روی صحنه تآتر تو را نوازش کنم دیگران در اطراف ما خواهند بود ولی حق نزدیک شدن به ما را نخواهند داشت اما نمی توانند چشم از ما برگیرند، بدتر از همه این بود که نامه تاریخ داشت و همین اواخر نوشته شده بود یعنی در زمانی که ترزا از مدتی قبل از آن در خانه توما  به سر می برد، توما او را سرزنش کرد : تو نامه های مرا خوانده ای؟ ترزا بدون قصد انکار گفت :خوب مرا از خانه بیرون کن. اما توما او را از خانه بیرون نکرد او را می دید که چسبیده به دیوار کارگاه سابینا و سوزن به زیر ناخن ها ی خود فرو می کند انگشتانش را در دست گرفت آن ها را نوازش کرد آن ها را به لب برد و مثل این که اثر خون آنجا باقی مانده باشد آنها را بوسید۰

میلان کوندرا

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *