ایده ای که به دلار نرسید اما در حد و حدود یک ایده ایستاد

عکس ها را که دیدم داشتم فکر می کردم کاش یک خواهر داشتم یک دفعه یادم آمد اگر من یک طرفه دنیا بودم او یک طرفه دیگر وات دِ فاک

گفت او دارد از این ایده پول درمیآورد، رویِ تی شرت ها انگلیسی را به فارسی پاس می دارد،دلار در میآورد گفتم کاش ایده را به نام زده بودم الآن وات دِ فاک

خوب که از دیشب فکر کردم به این نتیجه رسیدم که همچین ایده ای هم نبوده است در مقایسه با ایده، اگر این ایده خلاق بوده است و دلار داده اند بابتش وات دِ فاک

خوزه برای دو پسرش هدیه سال نو یک تور بسکتبال خریده است ،تور را درست کاشته است روبروی پنجره اُتاق من، موزیک متن مدام می زند روی مخم که وات دِ فاک

شایلوه خودش را کامل گربه مامان ژولی می داند،مرا هم کلفت خودش، روزی که به فرزندی گرفتمش قرار نبود که او خان ه مظفر باشد من رعیت  وات دِ فاک

بابا همیشه می گفت مهاجرت فقط شش ماهه اولش سخت است،جا میُفتی پدر جان،چند سال و شش ماه می گذرد ،دارم هر روز خام تر می شوم وات دِ فاک

دارم همه ی نوشته ها را نصفه رها می کنم،بروم آنتی مال که قهوه بخورم،در کالیفرنیای جنوبی همه چیز بهترینش پیدا می شود به جز قهوه وات دِ فاک

بابا مدام می گوید ای تورنتونیَن بالای هفتاد نرو وات دِ فاک

همه اِستاپ ساین ها دارند به بِرکلی ختم می شوند،من که بِرکلی را انتخاب نکرده بودم،مثل این که برکلی خودش انتخاب می کند وات دِ فاک

رسما برای بار دوم مهاجرت کردم وات دِ فاک

GUN SHOW

یک: دو روز پیش فهمیدم تمام عمر فَلَق را اشتباه فهمیده بودم
دو: وسط بزرگراه روی بزرگترین بیلبوردی که می توانستند ویدیو ساخته اند، نوشته است، ۵،۴ ژانویه دِبیگِست گان شو
“The self is only a threshold, a door, a becoming between two multiplicities” سه:  دست خودم نیست دلوز را دوست دارم

وِن دِ آرت ایست ایز دِ رایت ایست

باورم نمی شه یک سال گذشت از اولین بار که اینجا نوشتم،دیگه خوب می دونم که در یک چشم به هم زدن از سطح به عمق می روم.مساله این است که بدون آب شش می توانم روزها در عمق بمانم.درستش این است که بعد از چند ثانیه به سطح برگردم اما نمی شه.مدام یک چیزی دردرونم نِق می زند که باید برگردم.دورم پر شده از آدم های منطقی،یکی شب ها صمد و قالیچه سلیمان می بیند آن یکی با تهران حرف می زند.گوشی را نگاه می کنم انگار که یکدفعه زنده می شود پر از پیغام های سبز و بنفش.چقدر از گوشی موبایل دورم. در یک لحظه حس رنگ ها از این پایین آنقدر خوب دیده می شود که می خواهم برگردم، کماکان پایین می مانم.یادم میفتد چرا هیچوقت از خودم نپرسیده بودم که بعد از سی و سه سال باید کجای مرزها باشم،هیچ مرزی برای خودم نکشیدم،گوشی رو برمی دارم  نوشته “شب بخیر”، صبح رفتم کیک خریدم،شمردم آخرین روزِ کافه در ایرانشهر چند نفر بودیم همان تعداد هم شمع خریدم۰

سبکی تحمل‌ناپذیر تِکست های یک مو بایل

یکی از شب ها ترزا در خواب شروع به نالیدن کرد، توما او را بیدار کرد، ترزا به محض این که چشم باز کرد با انزجار به توما گفت:از اینجا بروسپس رویای خود را برای توما این چنین نقل کرد. آن ها هر دو با سابینا در اُتاق وسیعی بودند در وسط این اتاق که به صحنه تآتر شباهت داشت تختی قرار داشت توما به او گفت تا در گوشه اتاق بماند و جلوی چشمان او سابینا را نوازش می کرد ترزا نگاه می کرد و از این منظره به گونه ای تحمل ناپذیر رنج می کشید و برای این که رنج نفسانی خود را به مدد درد جسمانی درمان بکند زیر ناخن هایش سوزن فرو می کرد، ترزا در حالی که مشت ها را گویی که انگشتانش واقعا صدمه دیده باشند می فشرد گفت به طور وحشتناکی درد آوربود توما او را با مهربانی آرام کرد و ترزا که مدام می لرزید به آرامی به خواب رفت.فردا با فکر این رویا  توما چیزی به خاطرش خطور کرد کشوی میز خود را گشود و بسته نامه های سابینا را باز کرد پس از یک لحظه چشمش به این قسمت افتاد دلم می خواهد در کارگاه نقاشیم همچون روی صحنه تآتر تو را نوازش کنم دیگران در اطراف ما خواهند بود ولی حق نزدیک شدن به ما را نخواهند داشت اما نمی توانند چشم از ما برگیرند، بدتر از همه این بود که نامه تاریخ داشت و همین اواخر نوشته شده بود یعنی در زمانی که ترزا از مدتی قبل از آن در خانه توما  به سر می برد، توما او را سرزنش کرد : تو نامه های مرا خوانده ای؟ ترزا بدون قصد انکار گفت :خوب مرا از خانه بیرون کن. اما توما او را از خانه بیرون نکرد او را می دید که چسبیده به دیوار کارگاه سابینا و سوزن به زیر ناخن ها ی خود فرو می کند انگشتانش را در دست گرفت آن ها را نوازش کرد آن ها را به لب برد و مثل این که اثر خون آنجا باقی مانده باشد آنها را بوسید۰

میلان کوندرا

به اندازه تمام سنجاب ها ی تورنتو اسب از دشت بالا می رفت

داستان درایوینگ لایسنس همان جایی شروع شد که ۳ماه رانندگی با درایوینگ لایسنس کانادایی اِکس پایر شد. باید درایوینگ لایسنس کالیفرنیایی می گرفتم، چشم بسته کتبی را قبول شدم از آنجایی که ما ایرانی ها خداوندگاران کنکور شدیم ،برای اولین امتحان شهر وقت گرفتم ،دعا کنید که کارتان هیچوقت به اداره راهنمایی و رانندگی ایالات متحده نیفتد که بیچاره اید،همه نوع مجرمی در آنجا پیدا می شود،از آدم کش تا چک برگشتی ، بعد از ده دقیقه بالا و پایین کردن خیابون گفت رَد شدی چون اِستاپ ساین و یک صدمه ثانیه کمتر  ایستادی به نظر خودم تا به حال به این دقت رانندگی نکرده بودم،چنان به تیریج قبایم برخورد که در جا دوباره آنلاین وقت گرفتم،اینبار پرت ترین دی اِم وی در لوس آنجلس در پرانتز تا سه بار اجازه رد شدن دارید،احتمالا این قوانین بین المللی ست دیگر،در هجده سالگی که تصدیق گرفتم و در بیست و نه سالگی که در تورنتو که قوانین را از جیب پدرانشان درنیاورده بودند. چند روز بعد در پرترین نقطه شهر افسر گفت حرکت کن،دو طرف جاده ای که داشتم امتحان می دادم به اندازه تمام سنجاب ها ی تورنتو اسب از دشت بالا می رفت،داشتم با سر حرکت اسب ها رو تعقیب می کردم،گفت استاپ ساین و دیدی خیلی دیر شده بود برای جواب گفت کنار جدول بزن کناربایست،ایستادم خواست کنارجدول دنده عقب بروم،مار پیچی زدم حرفه ای، اگرهنوز کمی به قبولی امید وار بودم با مارپیچ  هفت سال زودتر به بعثت رسیدم و با خودم گفتم، تو که ردی حداقل اسب ها رو ببین،همینطور که داشتم اسب ها رو می دیدم چراغ قرمزو دیر دیدم چنان زدم روی ترمز که اگر افسر دی اِم وی کمربند نداشت حتما تا حالا شناسنامه هر دو تامون باطل شده بود خیلی خونسرد پرسید چرا اینقدر استرس داری،من که نزدیک چهارده دقیقه انگار که زیرآبی بروم نفسم حبس بود یکدفعه به حرف افتادم، داستان دراوینگ لایسنس کانادایی را از سیر تا پیاز گفتم،بعد هم تبصره اضافه کردم که اگر نتوانم رانندگی بکنم از زندگی خواهم افتاد،پدرم هم که با توجه به سن و سالش نمی تواند مرا بگذارد در این قوطی چخ دار از چپ به راست مدام ببردم کم کم رسیده بودیم به جایی که امتحان از همان جا شروع شده بود،پارک کردم، گفت یو آر پَسد یعنی قبول شدی۰

در دو هفته ای که نبودم داشتم روی یک پروژه کار می کردم به نام ویش یو وِر هیِر،سخت بود اما تمام شد،کاش دیگر برنگردد به آینده این تنه شریف۰