به همین سادگی که در کلاس اولشان بمب نمی بارد

تنکسگیوینگ احتمالا از خون رگ یک ایرانی آمریکایی ایالات متحده ای به او نزدیک تر است. مامان خیلی شاکی شد که نرفتم  ،حتما الآن دارند می گویند که شاهِ یکی پشتشان است و بی بی ِ آن یکی کور است، آخه یکی نیست بگه پروفایل پیکچر من را اصلا دیدید که به جنگ دعوت می کنید؟ از شوتینگ ویدیو دیروز عکس گرفتم می گذارم اینجا خوب نگاه کنید۰

گفت مردم امیدوار شده اند آنقدر ذوق کردم که برای چند ساعت برگشتم،امید خوب است، زیادی نآاُمید شده بودیم، هشت روز دیگر تا پایان پروژه “ویش یو ور هیر” مانده است برای همین باید دوباره بروم،من از جنگ بیزارم،خاطرات ِ بمب هایی که از آسمون میفتاد وقتی اول دبستان رفتم خیلی برام پررنگ موندن ۰به همین سادگی این روزها خوشحالم،به خاطر بچه هایی  که حداقل همین حالا در کلاس اولشان بمب نمیبارد.  یِس  لِتس تَنکس گاد فور دَت۰

پ۰ن: تنکس گاد که از ترافیک لس آنجلس هم در امان ماندم۰همه نقاشی ها را هم در اینستاگرام گذاشته ام۰

sound of invisible thunderstorm

روز سوم است،امروز طوفان خیلی شدید است. گفته است پانزده روز طول می کشد،دیروز ب اندازه پانزده روز بوم خریدم ،امروز باید سه روز را بکشم. میخوام ماه و خورشید و بکشم تو آبی آسمون بعد جاش و عوض بکنم با هجوم ِسیاهیه طوفان و رعد و برق و رگبار۰

پ ن:بعد از این پانزده انتخاب می کنم
شیرین بلورچی

ادامه دارد۰۰۰

موزه هنرهای معاصر در اُسی

شهری که مترو واستریت کار ندارد ،در خیا با ن ها یش داستان هم ندارد ،حتما چنین شهری برای رشد پرتغال ها طراحی شده است۰

همه چیز دارد به سرعت تغییر می کند او میآید و من می روم ،داستان پرتغال ها هم همان روزی شروع شد که یک آدمی که فکر می کرد خیلی با هوش است همه مزرعه های پرتغال را خرید درخت ها را کُشت و  شهرها و شرح ها را  کاشت،اما فکر نکرد که بیاید وسط اِرواین چند تا اتوبوس هم بگذارد برای آدمی مثل من که از رانندگی فراری ست، مدام باید با سعی و خطا در در یک روز بارانی که می خواهد به کار برسد برف پاکن را پیدا بکند. سوار ماشین شدم اِستارت زدم هر کاری کردم ماشین روشن نمی شد تنها دوای دردم گوگل سرچ بود برای پیدا کردن نزدیک ترین ایستگاه اتوبوس ،پیاده شدم ،بیست دقیقه ای راه رفتم تا به ایستگاه رسیدم ،دیدم یک نفر زودتر از من تشک انداخته است خیلی خواب بود انگار که هیچ فردای ترسناکی در ذهنش وجود نداشته باشد ،نیم ساعتی شد که در ایستگاه منتظر بودم خبری از اتوبوس نشد فکر کردم برگردم کمک بگیرم ،دوباره برگشتم درست مثل عزرائیل ظاهر شدم به اولین ماشینی که جلوم پارک کرد و مثل کزت از ژان والژان َم کمک خواستم.گفت مشکل از باطری ست باید استارت آپ بکنیم آنقدر در علم مکانیک بیسوادم که برای ساده ترین جزیئاتش نیاز به مترجم همزمان دارم گفت:” برو بشین پشت فرمون دنده رو بزار روی نوترال ” بعد ماشین را هل داد وسط پارکینگ باطری به باطری کرد،روشن شد گفت باطری را چِک بکنم گفتم ممنون حالا که ماشین روشن شده بود دوباره تناردیه شده بودم۰

من از فردا خیلی می ترسم،با دیدن ایستگاه های اتوبوس در شهر اُرنج کانتی حتی ترسم هزار برابرمی شود ، نه اینکه از آدم ها بترسم از خواب های عمیقشان می ترسم ،میخوام بیدارشون بکنم و به داستان هاشون گوش بکنم،تنها آدم هایی که در این شهر داستان دارند همیشه خواب هستند باقی هم لابد دارند با پرتقال های کوکی وقت صرف می کنند و خودشان بی خبرند. از فردا برای ریختن ترسم هر روز به یک ایستگاه می روم،آن هم پیاده،باید ترسم از فردا بریزد۰باید داستان اشون و گوش بدم قبل از این که بخوابن که بتونم خیلی جلوتر از اِ ستارت زدن بنویسم یا شایدم باید برگردم به شهری که توی ایستگاهاش آدما بیدارن، شایدم باید از فردا راه بیفتم با یه شیپورکه آدم ها نخوابند.. جواب ها دارند فردا می شوند۰بروم همین معاصررا بچسبم حداقل ازش یک موزه بیرون بیاید۰

بلاگ آن است که خود بلآگَد

 اولین بار بود که یک فَنِ واقعی می دیدم،من و دوستم در کافه قرار گذاشته بودیم،دوستم موهایش بلوند است،بلند و بلوند و لَخت تا فارسی حرف نزند هیچکس نمی فهمد که ایرانی ست،من طرفدار موی بلوند برای شرقی ها نیستم اما این یکی فرق می کند باید همیشه بلوند بماند. میزآنها نسبت به میزی که من و دوستم روی آن نشسته بودیم طوری بود که میتوانست نیم رخ سمت چپ من را احتمالا با تمام جزییات ببیند،آمده بود ببیند پشت نوشته ها چه آدم دیوانه ای زندگی می کند،به هر حال همین که نوشته ها را خوانده بود،کنجکاو شده بود و آمده بود را دوست داشتم،من چایی سفارش داده بودم،از همان ها که در ظرف های مربا سِرو می شوند،تمام حواسم به چپ بود،می خواستم بتواند ببیند که پشت این کلمه ها چه کسی زندگی می کند می خواستم اجازه بدهم ببیندم. خودم هم یکبار سمت چپم یک نویسنده نشسته بود،مدام سعی می کردم زیر چشمی نگاهش بکنم آنقدردر پیرآهن سفیدش خوشگل بود که نمی توانستم چشم بردارم برای همین بود که احساس فن را در سمت چپ می دانستم با این تفاوت که فن هم جنس من نبود اما آن روز که من فن بودم جِناس هم بودم۰چایی مزه بدی می داد اما ظرفش همان بود که دوست داشتم۰

پ.ن: فورم آن است که خود بفورمد

بوقلمون های ایالت مینه سوتا

تلفن و جواب دادم گفت سن هوزه ست ،گفت برای مصاحبه کاری اونجاست،گفت اوایل هفته میاد اِرواین ،گفتم سن هوزست اوایل هفته دیگه میاد اِرواین گفت مگه نگفتی تموم شده؟ گفتم میخواد ببینمش. سکوت شد امروز لابلای نفس زدن ها ازم پرسید حالا دوست داری سه تایی کجا بریم؟  گفتم چهارتاییم اون یکیم تا اون موقع از کانادا رسیده کالیفرنیا.گفتم خنده داره نه؟ گفت نمی دونم چرا اومدنشون مواجه شده با هم اما گفت مطمئن ه که یک دلیلی هست حتما. یه رستوران ایتالیایی پیدا کردیم شانس آوردیم که مجبور نشدیم  زیاد معطل بشیم،داون تاون لانگ بیچ قلب کافه ها و رستوران ایی که با روحیم زیادی سازگارن و با پول جیبم زیادی ناسازگار،حتی شلوغی آخر هفته ها هم نمی تونن باعث بشن که نخوام بلمانت شوررواز بالا تا پایین گز کنم، طراحی داخلی ایتا لیا یی ها حتی از غذاهاشون  خوشمزه تربه نظر می رسند، شیشه های شامپاینی که لوسترهای تمام عیارشده اند و آویزون روی سرت زل زدن توی سبزی ِوسط چشات وادارت می کنن که یه بطر شراب قرمز سفارش بدی قرار بود سه تایی صحبت کاری بکنیم،فکر کنم حواسه سه تاییمون پرت شده بود به بشقاب های غذا و پرده های بِرگندی که از دو طرف کشیده شده بودند روی آینه ها. هنوز بوی سوس  بولونز تو مغزم سوسو میزنه،یادم نیست کِی بود و چی شد وقتی دستش خورد به لیوان شراب و رنگ قرمز چپه شد توی اسپاگتی کرمیه من،تلخیه شراب حتی طعم  اَنجل هِل و بهتر کرد،دختری که سرویس میزما رو می داد به سمت میزمون جهش گرفت،سعی کرد چشاش و گرد بکنه پرسید وات هپند؟ وقتی با چهره خونسرد ما سه نفرمواجه شد اونم خونسردتر میزمون و تمیز کرد و دوباره لیوانامون و پر کرد و عقب نشینی کرد. حداقل الآن  می شه مثلا صدامون بکنید وطن پرستان سابق. به این نتیجه رسیدیم که  باید میز کارمون ازهم فاصله داشته باشه، یه چیزی تو مایه های  پشت به پشت این طوری خیاله هر جفتمون راحته. هنوزم نمی دونم چرا اومدن اون دوتای دیگه که فکر می کنی تموم شدن مواجه شده با هم،نمی دونم قرار چهار تایی کجا بریم حتما بعدا می فهمم۰

پ.ن.لانگ ویکند های امریکا وکانادا به جز روز شکرگزاری تحقیقا یکی هستند، احتمالا بوقلمون های مینه سوتا  زیادی دیرپَزن د

فِیس تایم نآت فِیس تایم

نوشته بود برای من خوشحال است که…، نمی فهمد من نمی خواهم که برایم خوشحال باشد که… اصلا نمی خوام که باشد،کسی که  به هر دلیلی در دوستی وا می زند نباید دیگرهیچ چیز در یک رابطه تمام شده را جدی بگیرد. درست شش ماه شد، لحظه ای که بابا زنگ زد تورنتو و گفت خانه را دارد از دست می دهد، خدارو شکر از دست هم دادیم ،اول شوک بودم، هر شب می گفت رابطه راه به جایی نمی برد درست هم می گفت نمی برد.اما می شد وسط آن همه شوک چند روزی تحمل بکند، سکوت بشود، دوستی بکند، مدام اسرار نکند که من باید از آن خانه هم بروم،می شد به عمق فاجعه چند روزی پی بِبَرد،اما بهتر که نبرداین طوری شد که همه مشکلات دوباره با هم حمله کردند،همه ی چیزها یک شبه رفت و من هر روز صبح مجبور شدم با ماما ن و بابا صبحانه بخورم و حال خرابم را لای طعم چایی شیرین قورت بدهم، دنبال کار در شهر جدیدم بگردم و دوست های جدید پیدا کنم،اِم اِف اِی لعنتی روهم باید جم می کردم۰

موبایل زنگ زد، هنوز تویِ تخت بودم، اینجا بود که درباره هنر معاصر ایران سخنرانی بکند، بهش گفته بود که سر راه بیاد دنبالِ من با هم بریم،به موبایل َم زنگ زد،گفتم اِستتوسِ من هنوز خواب ه،اگه فکر می کنی دیرت میشه تو برو. آنقدر صدا خوب بود که اصلا تصویر نمی خواستم،گفت قرار شده که بیاد منم سر راه بردارد،من همون جا هلاک ِ صاحب صدا شدم تا اونجا که تصویر نمی خواستم قرار گذاشتیم  با هم بریم،شک نداشتم که صاحب اون صدا رو بدون تصویرهم پیدا می کنم ،البته پیدا نکردم وقتی رسیدیم سی ثانیه چشم تو چشم شدیم اما انگار هیچکدوممون اون یکی دیگر رو باور نمی کرد ،تمام این مدت همین جا زندگی می کرده…درس می داده… کار می کرده… چرا پیداش نکرده بودم؟

امروز نوشت برای من خوشحاله که پیدا شدم،که پیدا کردم،دلم می خواد بدونه که تا حالا زندگیم بهتراز این نبوده اما دلم می خواد بدونه که یادم هم نمیره اون روز که از  تورنتو رفتم تنها کسی بودم که از تورنتو تا کالیفرنیا تمام راه چشمهاش قرمز بود،تنها کسی بود که دوباره از خونش تبعید شده بود و شاید تنها کسی بود که این کلمه ها رو نوشت۰

پ.ن:مامان میدونم که همه این ها برای تو مثل یک راز میمونن،شک نکن که مثل یک راز خواهند موند۰