تنها صدای آی فون است که می ماند

اولین بار است که از نوشتن می ترسم،گفتم من که به معجزه باور نداشتم،ساعت هاست که دارم به خودم می پیچم،انگار که یکجوری گفت اِقراء من هم مدام می گفتم آی کَنت گفت حالا که لج می کنی پس نخون،درسته بخور بره… آیه فرستاد هضم کردی؟ درست شبیه تو است،مگه نه،بدبخت عاجزی از خوندن هنوز؟ندا آمد خاک بر سرت داری می نویسی؟صدا آمد یو هَو ریچد دِ وُیس میل بآکس آو

از ابراهیم آباد تا سانفرانسیسکو

جلو رفتم قیمت بلیط دوطرفه برای سانفرانسیسکو را پرسیدم دختر پشتِ باجه بود،خالکوبی رنگی بزرگی روی بازویِ راستش داشت انگارکه یک عقاب باشد،پوستش زیادی سفید بود و موهاش زیادی مشکی ،از لهجه اش پیدا بود که اهلِ ایالت های وسط است، سرش را بلند کرد گفت،۶۵،۴۳،۲۷،پرسیدم “وود یو تِل می واتس دِ دیفرِنس” حق داشتم بدونم این همه تنوع برای قیمت اتوبوس از کجا دارد آب می خورد،دوباره سرش و آورد بالا گفت: تا حالا ترمینال لوس آنجلِس بودی،گفتم اولین باره که می خوام با اتوبوس برم سانفرانسیسکو کار فوری دارم دو روز قبل هواپیما خیلی برام گرون می شه ،گفت آدم هایی که سوار می شن فرق می کنند می فهمی؟ گفتم آره “فور شور” یاد ترمینال غرب و شرق افتادم بلیط های یزد و کاشان و اردَهال،جاده ابراهیم آباد بدو بدوها و جیغ زدن های وسط ترمینال ها برای رسیدن به اتوبوس ها با راننده هایی که یکسر سیگار می کشیدند تا خود هدف، این که موقع رسیدن به هر بازرسی باید نشون میدادیم که مردها رو نمی شناسیم، همیشه هم یک مادری پیدا می شد که حاضر بشه سرِ ایست مادرمون باشه.گفت داری به این که کدوم و بخری فکر می کنی یا چی​​​؟فکر کردم کاش می شد ترمینالِ شرق و غرب و براش ترجمه بکنم اونوقت عمرا دیگه از ترمینال لس آنجلس نمی ترسوندم،گفتم آره یعنی نه آدم،آدم دیگه اونم اینجا” منظورم کالیفرنیا بود” که همه آفتابی هستند،گفت پس کدوم و بدم گفتم فکرام و می کنم آنلاین می خرم. الان یک ساعتی شده که آنلاینم و دنبال بلیط ۲۷دلاری اما برای جمعه سُلد اوت شده. تا هر ساعتی که شده تلاش می کنم اصلا اگر پیدا نشد شاید جمعه مستقیم رفتم ترمینالِ شرق لوس آنجلس

شایلوه این روزها ساعت های طولانی لبه پنجره می نشیند وخیره می شود به پارک روبرو، ترسم از روزی می آید که هوایی بشود و برود،بابا هم مدام این ترس را راجع به تهران درباره من دارد

چایلدُخولیا

من کارم من کارم بازو و نیرو دارم هر چیزی و می سازم از تنبلی بیزارم از تنبلی بیزارم اسم من اندیشه به کار می گم همیشه بی کار و بی اندیشه چیزی درست نمیشه چیزی درست نمیشه ما کارو اندیشه با هم هستیم همیشه می دونیم تنهایی چیزی درست نمی شه ما کارو اندیشه با هم هستیم همیشه می دونیم تنهایی چیزی درست نمی شه

لینک

شاید شبیه سازی از یک صورت خیالی

من کلا فلسفه پشت یک سری جوایز را هیچوقت درک نکردم مثل اُسکار و خرس نارنجی و سیمرغ ِ نقره ای،امروز هم که نوبل،به نظرم نوبل بین همه جایزه ها می تواند بدترین باشد، من را اغلب یادِ  لِی آف می اندازد وقتی ریئس ی،مرئوس را به سلول انفرادی می برد و می گوید که باید جورو پلاسش را جمع کند و از کمپانی برود،حالا یا به دلیل ِسن یا هر دلیل کوفتی دیگر،نوبِل که عموما نقش عزرائيل را بازی می کند. کلا یک معیارهایی خیلی دارد بی خودی همه گیر می شود، یک ارزش ها یی دارند مثل ویروس زامبی منتقل  می شوند،مثلا همین که یک سری آدم پیدا می شوند و بیانیه صادر می کنند که هنر می تواند شغل دوم باشد، حتما هر کسی که در هفده سالگی کنکور هنر می دهد نیمچه نگاهی به تاریخ هنر انداخته است،دو دو تا چهارتایش را هم برای روزهای نداری و بی پولی کرده است،من هیچ نقاشی را در تاریخ هنر نمی شناسم که کشیدن پرتره شغل دومش بوده باشد،لازم است به عنوان کسی که از هفده سالگی در دانشگاه های هنر بوده است هم بگویم دانشگاه هنر سیرک نیست برای من که همیشه مثل سربازخانه بوده است،وقتی تِد ویلیآم مجبورم می کرد که فرمالیست های دوران مدرنیته را از ۱۸۸۰تا ۱۹۵۰ در ده ورق آ چهار تجزیه،تحلیل بکنم دیگر نمی شد شغل دومی داشته باشم،فکر نمی کنم دِمین هرست یا فیلیپ گلس هم شغل دومی داشته باشند در خاطراتشان هم روزهای سخت حتما زیاد بوده است،بر خلاف تصور عموم،هنر نمی تواند در فازهای نخستین خلق یک مقوله جمعی باشد،باخ  در یک حرکت جمعی [ م ُ ت َ ب َل ْ وِ ر ] نشد به هنر و هنرمندِ سیاسی هم کوچکترین باوری ندارم،خوشحالم که این روزها هم خود به خود هنرمندانی دارند  اطرافم می مانند، که به هنر نوعی نگاهِ  نِرد دارند،یا اغلب در کارها یشان وافکارشان فاشیستند نه احساساتی،پروفایل پیکچِرهایشان دو کِی لایک نمیخورد،و عکس ها و نقاشی هایشان تاریخ مصرف ندارند،سیاسی هم نیستند.وقتی باید روزی هفت ساعت روی تِزی کار بکنی که سال ها پیش باید از ساختارش دفاع می کردی و یک ترجمه فارسی درست هم از آن پیدا نمی کنی،باید خودت به ترجمه هم فکر بکنی این که چرا کتابی ترجمه شده است وانموده ها و وانمایی و هیچ کس هم صدایش در نیامده است۰

اولین بار هجده ساله م بود که برای روزنامه ایران دو مقاله راجع به چیدمان های شخصی ترجمه کردم،سردبیر آن مجله هنری کورش بود،با پولی که گرفتم فکر کنم نزدیک شانزده هزار تومن رفتم ثالِت کتاب خریدم یک مقدارهم برای پول بنزین پس انداز کردم، هنوز هم می دونم که از ترجمه پول در نمیاید،برای همین هم باید مدتی با پدرومادرم زدگی بکنم که البته توفیق اجباری ست و جنوب کالیفرنیا!!! من هم در وقت اضافی ساز میزنم،نقاشی می کنم،می نویسم،عکس می گیرم اما رشته ای که می خوانم تجزیه و تحلیل هنرهای معاصر است،روز اول کلاس در تورنتو تِد خیلی جدی رو کرد به کلاس و گفت ما اینجا جمع شده ایم نقد بخوانیم و و نقد بکنیم چون کار دیگری بلد نیستیم۰”خودش فرانسوی زبانی اهل سوییس است'”که زیاد ترجمه می کند۰

آدم ها در چه رویایی به سر می برند؟

من همیشه از زندگی در غرب شکایت کردم،اما یک چیزِ زندگی در غرب را خیلی دوست دارم و آن هم ماهیت فردیت است.یک دوست دارم یک قاره آن ور تر صدایش می کنم چنگیز،چنگیز حدود یک مترو هشتادوپنج قد دارد،پشت عینک گردش هم سیبیل های چنگیزی می گذارد، معیارِ انتخاب من برای ظاهر معشوق شوخی شوخی،جدی شده است چگوآرا،”خیر نبینی عمو آ که من و رسوا کردی…” گاهی چنگیز یک حرف هایی می زند که باید با طلا نوشت و در فاز دو میخکوب کرد در مرکز  دیوار،این که مثلا چرا ما آدم ها در رابطه هایِ دوتایی به هم فضا نمی دهیم، باور کنید من خودم به شخصه گاهی در فضای تنهایی دلم می خواهد دو ساعت پایم را روی تخت دراز بکنم و انگشتم را تا ته بکنم در سوراخ دماغم و نه هیچ کار دیگری حالا خواندن درس و کتاب و مقاله که جای خود دارد… دلم نمی خواهد آن دو ساعتِ تنهایی را با هیچ کَس سهیم بشوم،اگر بپرسید کجا بودی دروغ می گویم پس این شما هستید که مجبور به دروغگویی می کنیدم.من هم یک روزهایی می شد که به چنگیزسانِ بیچاره فضا نمی دادم،اما امروز فهمیده ام که آن روزها فقط خودم را اذیت می کرده ام،درغرب برای طبقه من فردیت موجودیت تمامِ از پیش تعیین شده ای ست،این که باید یاد بگیری که از هر لحاظ فقط به خودت متکی باشی،نامأنوس بکنی خودت را برای وابستگی به روحِ دیگری و مانوس با خودِ آشکارت و این همان ابتدای راه است برای کندن از همان فضاهایی که آدم ها سخت در آن گیر افتاده اند شاید هم بخشی از سنت هایی که دارند جواب نمی دهند. به نظرم ما ایرانی ها بیشتراز آنچه لازم است در فضایِ  شخصی هم می لولیم،چه دو همسر چه پارتنر چه دوست،به فضای شخصی آن دیگری احترام نمی گذاریم یا اصلا فضایی نمی دهیم،توقع داریم همه چیز هم عالی باشد.من فردا ساعت دوازده امتحان دارم دلم هم می خواهد تا فردا بعد از امتحانم فقط خودم در فضای شخصیم بلولم خوشحالم که چنگیز این موضوع را درک می کند،چنگیز از همین تریبون اعلام می کنم تو هم مختاری هر چقدر دوست داری دست را در دماغت بکنی۰

پ.ن کسی می تواند در بازی مافیا خدا بشود که به فردیت خودش فرود آمده باشد ۰گفتم ایرانی ها چون فضا دادن در بین ما حتی در آن دسته ای که خود را نماینده زندگی نوین روشنفکرانه می دانند این روزها زیادی کمرنگ شده است۰

برَندِنبرگ کنسرتو #1 آداجیو

چراغ قرمز را رَد نمی کنم نه که از جریمه اش بترسم آنقدر دارم که اگر زنده بمانم بتوانم پنج، شِش عمر جریمه اش را بدهم، رد نمی کنم چون فقط احساسِ مسئولیت می کنم برای آدم ی که نمی شناسم،من این روزها حتی زرد را هم رَد نمی کنم، اگر زرد را رد کنم بدانید درماشین زیادی تحت فشار بوده اَم مثلا دربه در دستشویی البته تازگی ها در ماشینم هم اگر خیلی تحت فشار باشم یک گوشه ای پارک می کنم، لیوان یک بار مصرف استارباکسم را پر می کنم، فقط یکباراز کنترل خارج شدم و چراغ را وسط قرمز رَد کردم،دو روز در کُما بودم و سه سال در درد،آدم آن طرف چراغ  هم از دست رَفت فعلا که برای همیشه تا بعد که شاید در یک سبز دوباره به هم رسیدیم یا در قرمزی دیگر روبه روی هم ایستادیم شاید هم کنار زدیم و لیوان هایمان را پر کردیم،من اصلا پیروِ قوانین ترافیک زندگی می کنم،اگر در شهری زندگی بکنم که  پابلیک ترنسپورتیشِن زیرزمینی داشته باشد باز هم مثل دیوانه ها پیروِ چراغ های رانندگی بالای زمین زندگی می کنم.باز هم تاکید می کنم ترس از جریمه نیست،ترس از کُماست۰