کاش هر دِیتی تِستِرهم داشت

سختی کار آنجا شروع می شود که دِیت می کنی،ایران که بودم دِیت کردن از نظرم کلمه خنده داری بود یادِ بدبخترین و تنها ترین آدم های دنیا میاُفتادم شما بگویید لوزِرها،تمام مدتی که داری لباس می پوشی که بروی با مرد قهوه بخوری به این فکر می کنی که از چه چیز آن مرد خوشت میآید،سعی می کنی چند چیز پیدا بکنی اما ته دل می دونی که داری خودت را گول می زنی،می ترسی آنتی سوشیال “منزوی” یا اَفسرده شده باشی، دلایل چرندی را که جور کردی با لگد می چپانی در کله اَت و می روی سرِ قرار،آن طرف   میز آدمی ظاهر می شود که ده سال از آخرین دیدار می گذرد،همه چیزش خوب است اما نه برای تو شاید برای مرغ همسایه. سعی می کنی بازی خوشحال بودن را بکنی،بدترین قسمت آنجاست که قرار مدام از تو تعریف می کند حسودی می کنی وقتی می بینی قرار حس بهتری داردنه تو. دِیت مدام حرف می زند اما تو انگار داری تصویری بی صدا می بینی،تصور می کنی آخ اگر تورنتو الآن به جای او نشسته بود پازل ها را تا تَه می چینی،حتی تصورش لذت دارد، تصویرالعیش کل و العیش،از آنجا به فرانکفورت می روی خر کیف کرده ای خودت را در تصاویر. مدام قآب می بندی و اصلا نمی شنوی حد و حدود فاصله فیزیکی را که با قاب بندت داری،آنقدردر تخیل بالا می روی که لباس پادشاهِ لخت را باور می کنی. یادت میرود به کل که فواره چون بلند شود سرنگون هم شود…همان طور که داری در خیالت سرنگون می شوی به ته دِیت هم می رسی،برق چشمان راضی مرد حالت را بد می کند آرزو میکنی کاش هر دِیتی تِستِرهم داشت۰

آغاز جداسری شايد از ديگران نبود

لحظه ی که یک اتفاق،یک اینباکس وقتی روی مبلی غریب نشستی،یک درد،قطره های خون،”آنجا که به قول بیکِل دریا تمام می شود وآسمان آغاز می شود،همان صفحه که اُمید بستی و دیگربارو،دیگر بار دام نهادند.” لحظه اِسکایپ که شدن راممکن می سازد. صفحه ی یک تصویر از تو پشتِ یک لحظه همان صفحه ای که اشک بند می آید و لحظه دیگری باز می شود۰تِرن دِ پِیج، شماره صفحه; آسمان۰

انگار که هر چه نیست در نقطه صفر هست

یک: اصولا من استاد شروع کردن از نقطه صفرهستم ،این دقیقا هفتمین شهری ست که برای زندگی انتخاب می کنم. شروع دوباره از نقطه صفر. همه چیز ازناپولی شروع شد، از دور و برِ میدان گاریبالدی، اما گاریبالدیه بیچاره هیچ منشوری نداشت که مثلا هفت شهر بگردانند،به نظرم در حق او ظلم کردند که کبیر لقب نگرفت ،در چپ ترین گوشه مجسمه می نشستم و ساعت ها فکر می کردم آن هم در اوج. من استاد سقوط در نقطه اوجم. هیچ کس به خوبی من نمی تواند در اوج سقوط بکند،درصد خطا هم در سقوط حتما وجود دارد. بار پنجم بدجور خطا رفتم ،لِتس سِی مرگبار اما شانس نجاتم داد. زیادی بلند پرواز می کنم آنقدر که از کنترل خارج می شوم و بعد یکدفعه میفتم. هزار بار به خودم قول داده ام تعادل را یاد بگیرم .بی فایدَست،امروز فهمیدم که باید نقطه صفر را یاد بگیرم ،زیرو پوینت همان جایی است که بلد نیستم اِنگار که هر چه که نیست در نقطه صفر هست و بالعکس۰

دو: ساعت سه دارم می نویسم “کالیفرنیای جنوبی بعد از نیمه شب” در حالی که شاید باید ساعت پونزده می نوشتم.شاید باید یک مهندس می بودم تا می توانستم آن همه دقت را به خرج بدهم  یا یک حرفه ای با عیار هجده نه یک زیرو پوینتِر،دیرشد اما با تمام خستگی نرفتم بخوابم نشستم کی ووردها را می کوبم روی کیبوردها شاید به صبح زود ایست کُست قد بدهد و به شبِ تهران برسد انگار که هرچه که هست هم در همین نقطه صفر نیست۰

سه: آخرین شعر را یک جور هلاکی دوست داشتم ،آنقد مثل ورد زیر لب گفتم تا حفظ شدم. هر بار که می خواهم به تهران زنگ بزنم باید تمام میل باکسم را از اول بگردم از ایمیل صفربخوانم تا شماره را پیدا کنم همین یک شماره لعنتی را حفظ  نمی شوم اما یک دفترچه تلفن کامل را حفظم، باید در گینس ثبت بکنند این میزان خنگی را، اینترنت هم ندارد کلا یک رابطه تلفنی در حد دورانه پارینه سنگیست، جز تلفن و سکه و شماره گیر انگشتی هیچ راه ارتباطی دیگری بین ما دو نفر وجود ندارد،ابعاد پریمیتیو بودن تماس هابرمی گردد به شاهزاده عبدالعزیم و قاسم خان والی ،همان ده دقیقه ای که حرف می زنیم انگاردرعالم نیست۰درست در دقیقه دهم تلفن قطع می شود دراوج همه کلمه ها هیچ می شوند،از هست به هیچ وازهیچ به هست۰

پ.ن: در انتظار ایمیل از تورنتو ایمیلی که می دونم هرگز نمی آید.اسم ایمیل را گذاشتم از صفر به صفر

قرعه کار به نام من دیوانه زدند

داشت پشت تلفن میگفت سه تا لاکپشت صد سال راه رفتند تا به آب و غذا رسیدند،همین که رسیدند فهمیدند قاشق ندارند، قرعه کشیدند که کی برگردد قاشق را بیاورد،لابُد هم قرعه به نام لاکپشتی افتاد که من بودم،رفتم قاشق بیاورم گفتم شما هم نخورید تا من برگردم،صد و خورده ای سال بعد برگشت،اون دوتای دیگه همه ی آب و غذا رو خورده بودند تا ته، به همین سادگی،خیره به من گفتند “چیه نکنه توقع داشتی صد و خورده سال برات صبر کنیم تا برگردی” هنوز داشت توجیح می کرد دولاکپشتِ خورنده رو،من دیگه اصلا نمی شنیدم چی می گفت،غذای شایلوه دیر شده بود،دلم تنگ شده بود برای ببری که در خونه دارم برای جهشه بلندی که در سه ثانیه از راهرو تا میز کارم می کنه تا با هم غذا بخوریم۰دنبال قاشق هم نمی فرستد،هیچوقت۰

تشویق های بی صدا

یک: رفتیم سینما دارک شَدُز،پرسیدم تورنتو تنهایی، گفت دوست دخترش شیش ماه برگشته بیجینگ، پرسیدم چرا مگه هم و دوست نداشتین، گفت رابطه مون کاملا مشخص بود لین می دونست کجای کاره،پرسیدم کجای کار بود، گفت مهندس عمران بود اما کارش و دوست نداشت گفت کمکش کرده بود بتونه بره سِنِکا طراحی داخلی بخونه، پرسیدم خوب بعدش، گفت هیچی بعدش تورنتو کار پیدا نکرد فکر کرد اگه بره بیجینگ خوب می تونه کار پیدا بکنه منم حسابی تشویقش کردم که بره، پرسیدم پیدا کرد، گفت آره الان حسابی روبه راهه. پنج ماه بعد بود… با هم زندگی می کردیم لین ایمِیل زد گفت حالش دارد از بیجینگ بهم می خورد می خواهد برگردد تورنتو اصلا هم پول در نمی آورد نوشته بود فقط صدای بوق ماشین از بیجینگ در میاید، می خواست بداند میتواند چند روزی بیاید خانه او تا تا بگردد و برای خودش سر فرصت محل نزول پیدا بکند… ایمیل زد شرایط جدید را برای لین توضیح داد،لین هم در جواب گفت یو دیزِرو دِ بِست”یعنی تو لیاقت بهترین ها رو داری”، چند ماه بعد لین در تی اِن تی بود و هر دو مجبور به فرار شدیم البته من اجباری درفرار نمی دیدم یک هفته بعد دوباره لین اونجا بود این دفعه فرار نکردیم اونم از دیدن ما با هم خوشحال نشد،انگار که خیلی هم نمی دانست کجای کار بود.دلم می خواست می گفتم شما که این همه جمعیت دارید، ما خودمون کمبود مذکر داریم،شما دیگه دست از سرمون بردارید۰

دو:امروز دکترم از تورنتو نگرانم کرد،یکدفعه یاد اون روزی افتادم که با یاسمین رفته بودیم کِنزیگتون مارکت نهار بخوریم یه مانک بغل دستمون نشسته بود از همان ها که موهاشون و از تَه میتراشند،یاسمین ناخوداگاه  گفت یو آر سو بیوتیفول،بعد اون با یک حالت عجیبی به یاسمین خیره شد و گفت درایدئولوژی ما زیبایی درونی تعریف شده،من هیچوقت نفهمیدم منظورش چی بود،برای من زیبایی تصویر بیرونی هم دارد۰

سه:بروم وسط اس اُ پی و بیجینگ و تورنتو و کالیفرنیا و دکتر گل محمدی ببینم  کجای کار هستم. من هم همیشه تشویق شدم که تورنتو نمانم…بدون شک  برای من همیشه میزان ناحیه روشن ماه، به موقعیت ماه نسبت به زمین و خورشید بستگی دارد۰

تشکِ یک نفره

وقتی از تورنتو کوچ کردم اینجا مامان و بابا در اُتاقم یک تخت یک نفره گذاشته بودند، شب اول که روی تخت خوابیدم خیلی دلم گرفت اِحساس کردم تنها ترین عالم شده ام.سی روز روی تخت خوابیدم هفته پیش صبح که بیدار شدم تخت را جمع کردم و فقط به تشک اِکتفا کردم.تشک رو گوشه اُتاق جاساز کردم بعد هم رفتم آی کی آ برای جبران تنهایی و لانگ دیستَنس یک میز تحریرِ دوازده پارچه خریدم با یک لحاف دو نفره.بابا میز تحریر را با هزار بدبختی برام سرِ هم کرد،از آی کی آ دل خوشی ندارد، حِسِ هیچوقت نمی شود را برایش تداعی می کند همیشه هم البته در پایان می شود. فاصله بین میز تحریر و تشک یک گلیم اَنداختم. اون شب موقع خواب به جز تنهاترین عالم، کمر درد هم اضافه شد و لحاف دو نفره ای که حالا یک نفره شده بود و مدام لابلاش گیرمی کردم، اما اصلا به روی خودم نمی آوردم که چقدردارم عذاب می کشم داشتم نقش عیوب را تمام و کمال ایفا  می کردم. دراین زپلشک آیدو اِس اُ پی نیاید رفتم  شایلوه را هم اَداپت کردم یعنی همون به فرزندی گرفتم۰

عذاب تشک حالا بیشتر هم شد چون شایلوُه هر شب سر ساعت سه انگار که بچه ببر بشود به تشک حمله می کرد،  جنگ و حمله و درد آنقدر زیاد شده بود که یک جورایی صلوات به پدر تنهایی.تخت سخت جم شده بود روم نمی شد که بگم پیچ و مهره ها را دوباره سر هم کنید، قلت کردم آخرش که چی باید می گفتم،دل و زدم به دریا یک تنه شدم یک لشکر شکست خورده مثل خوشحالترین تنهای عالم تخت را از گاراژ برگردوندم حالا روی تخت دراز کشیدم، حمله های شایلوُه جهشم بهش اضافه شده از ته دل لذت می بره منم هی ماچ و بغلش می کنم، کمر درد هم رفت،حالا هِی دارم با خودم می گم دلا خو کن به ت نهایی که از تنها شفا خیزذ

۰پ.ن :من از کلاس اول تا همیشه معدلم می شد ۱۹:۷۵چون دیکته ام ضعیف بود،هیچوقت هم درست نشد

“ایوب غلط کرد که تخت راجمع کرد”*

DNA

Shilohحالا دیگر اتاق برای شایلُوه است.همین بلورِ وَسواسی هم یک شبه متحول شد،حتما بودند کسانی در نسلهای گذشته اَم که عاشق گربه شدند، بروم کنار شایلوُه بخوابم تا درست مثل او امشب به هیچ جنگی فکر نکنم.می خواهم امشَب تنها به دی اِن اِی فکر کنم،به همه پیام های ژنتیکی موجود در مولوکول هایم۰