آن‌ چه به راستی وجود دارد یا رخ داده یا می دهد

دارم عکس های دوتایی آدم های رَندُم رو نگاه می کنم ،قطارهم عجیب امروز تند می رود،دیشب هم تا صبح بیدار بودم فکر می کردم حق راچه کسی تقسیم می کند. درفرهنگ لغت واژه ای ست برای آنچه فرد یا پدیده ای سزاواری آن را دارد،اما مثلا ننوشته است که بعد از ۴۸۵ روز سزاوارید که یک عکس دوتایی بگذارید،کاش یکی عده ای هم روزی بیایند حق را بدونِ گذاشتن سر سفره تعریف بکنند. سرِ همان سفره  بودم، آنقدرهم سیر بودم که اشتها نداشتم کل سفره را تمام و کمال بخشیدم. مادربزرگم همیشه می گفت آدم سیر سر سفره نمی نشیند اگرهم نشست… ،هیچوقت جمله اش را تمام نکرد، به نظرم حق همیشه با مامان بزرگ بود،چون مامان بزرگ ته خط و دیده بود. هرچیزی رو که می بخشی به طور قطع بدان حسادت هم نمی کنی خوب چیزها یا آدم های با ارزش را که آدم عاقل به راحتی نمی بخشد۰تهِ خط هم برای هر کس یک تعریف دارد،برای یکی رسیدنِ به نقطه ای ست از پیش تعیین شده و برای دیگری هم سفره ی ست رنگین از دسته حق و حقوق،اما برای من ته خط همین الآن است همین اینجا که باید پیاده بشوم و قطارِ بعدی را بگیرم۰

پ۰ن:۴۸۵ روزهم می تواند گزارشِ رابطه نزدیک دو انسان باشد درسکوتِ یک مهاجرت نه حق و حقوقِ کسی ازیک ضابطه

نیروی خلاقه تجسم که داری

من ۴۹ کیلو وزن دارم،وقتی خوشحال هستم تا ۵۲ هم می رود،حدود ۵۶؛۱قد دارم که چه خوشحال چه ناراحت بیشتر یا کمتر نمی شود.موهایم قهوه ای روشن است،کوتاه، رنگ هم نمیکنم پس هر رنگی در فیس بوک می تواند فتوشاپ و اِفِکت باشد.موهایم بعد از حمام کمی فِر می خورد مخصوصا اگر هوا مرطوب باشد چشم هایم سبز چرکند پیشانی کشیده ای دارم که به  دماغی استخوانی اما نه چندان دراز وصل می شود فاصله چشم تا اَبروهایم اصلا کم نیست گونه هم دارم. صورتم از ۵سالگی تا امروز چندان فرقی نکرده است شما بگو بِیبی اسفناج. تابستان ها شلوارک کوتاه می پوشم اگر سر کیف باشم دامن یا پیرآهن با تاپ های رنگی بیشتر هم سبز یا  یک چیزی مایل به صورتی.دست ها و پاهایم به نسبت قد و وزنم کشیده شده اند،سایز کفش هایم ۳۶اند، این روزها کفش هایم پر از رنگ های مختلِف باب شده است که کانورس ها در کنارشان حسودی می کنند،چند روز پیش هم به خودم خیلی حال دادم ویک فیلیپ فلاپ ه مشکی اضافه کردم به اموالم. اگر مرا تا به حال از نزدیک ندیده اید سعی کنید چند ثانیه در ذهنتون تجسمم بکنید خیلی جاگیر نیستم بعد فکر کنید چنین موجودِ ظریف و نحیفی در فیس بوک بنویسد مثلا “جاکِش”، مطمئنن  یک آدمه سیبیلو با دو متر قد به شما نگفته است “جاکش”،اگر فیس بوک صدا هم داشت اصلا التماس می کردید از امروز بجای اسمتون جاکش صداتون بکنم. قصه بلورِ کرد رو گفتم که بگم اگر در فیس بوک استتوس می خوانید و صاحب اثر را تا به حال ندیده اید نیروی خلاقه تجسم که دارید۰

from the very be·gin·ning Adam was happy and Eve was sad

Doctor; May I have a cigarette?
Why do you look so sad?

woman; And why do you look so happy?

Doctor; It’s a pleasure to fall down with an attractive woman,
You know I fell and found strange things here roots, bushes
Has it ever accrued to you?
That plants can feel,know even comprehend 
The trees, this hazel nut bush 

woman; This is the elder tree it doesn’t matter

Doctor; They don’t run about like us 
Who are rushing,fussing uttering banalities 
That’s because we don’t trust nature that is inside of us
Always this suspiciousness haste and no time to stop and think

Woman; Look you seem to be a bit…

Doctor; No,no,no… it’s no problem for me I am a doctor

Woman; And what about number 6?

Doctor; Chekhov had made it all up
Come to tomshino sometime, 
We often have a good time there

Woman; You’ve got blood

Doctor; Where?

Woman; Behind your ear…

Andrei Tarkovsky,mirror,scene 2