دیس ایز دِ مینینگ

چهارسال پیش این موقع ها داشتم جم و جور می کردم که بیام کانادا،علامه جنوبی زندگی می کردم یه سرش می خورد به (کاج) یه سردیگرش به بیست وچهار متری… هنوزم دوست ندارم باور کنم چیزی رو که چهار سال پیش این موقع درخیابان های تهران دیدم، مادرها همه بچه های خونی رو تو خیابون ها مثل بچه خودشون بغل می کردند،مامانمم اون روزها هنوز ایران بود مثل یه مادرودختر روان پریش شده بودیم تو خیابونای تهرون که بوی خون گرفته بود،هر دوسکوت شده بودیم سکوتی که خفه می کرد بلاجبار درسکوتمون سر تا پا بغض شده بودیم…وقتی یاد خیابون ها و فضای سرکوب اون روزها میافتم بدنم به کل قفل می شه،حتی هنوزهم  بعد ازچهار سال….امروز خیالم راحت شد حداقل می دونم برای مدتی کابوس تموم شده.کاش فیلم های ترسناکی و که با موبایلم از وانت تانک ها و سعادت آباد خونین سال ۸۸ گرفتم روبا خوشحالی مردم تو این روزها میکس کنم از توش یه ویدئو آرت دربیارم بفرستم برای دولت کانادا اونوقت بخوام کلمه “مینینگلس” رو برام ترجمه بکنه

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *