غیب گویی

به زحمت می دیدمش،مامان صبح ها کِرکِره اتاقم رامی بندد که آفتابِ تند بیدارم نکند،اما امروز صبح نبسته بود۰از روی تخت حرکت شاخه ها و برگ ها  قاب چشم را می دزدیدند،نمی تونستم به راحتی برگردم سمت پنجره و دست و پا زدنش را چهار گوشه  ضبط  بکنم.سعی می کردم با چشم روش تمرکز بکنم،خیلی سخت بودآن هم اول صبح  که چشمها دوست دارند خودشان را روی ابرها ولو بکنند نه روی درز پنجره، نخِ عدسی را اینقدر کشیدم پایین تا بالاخره اُفتاد روی پنجره ، بین ِ توری و شیشه گیر اُفتاده بود. جان کندنش را برای نجات نگاه می کردم سراسیمه داشت تقلا می کرد عصبی شده بودیک جوری بال بال میزد انگار که هفت جدو آبادش عقاب بوده اند، شیشه دو جدار پنجره باعث میشد صدایش را نشنوم اما صدا یک جوری داشت مغزم را می خورد یا می برد،نمی دونم دقیق کدوم بود .بین دو مصدر خوردن یا بردن شک داشتم . روم و زدم کنار”مجبوری بلند بِشی” حوصله ضجه موره های بیشتر نداشتمیک نوع روحیه از خود گذشتگی احمقانه این جور وقت ها میاید سراغم که مفتش هم گران است، پنجره رو باز کردم بر گشتم توی تخت حالا دیگه صداش بود و مخم… اونم ریئال تایم ،پتو را کشیدم روی سرم و سعی کردم چشمهایم را دوباره ببندم م۰

دو; با حساب پیاده رو/مهاجر/عاشق/تبعیدی سهم دوری من می کند بیست هزارو چهارصد و نه ممیز هفت کیلومتر تا تهران و دو هزاروچهارصد و شصت و پنج ممیز دوازده کیلومتر تا تورنتو۰

به قول پیتر هانتکه در غیب گویی مگس مثل مگس ضجه می کند۰

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *