آی وانت تو بی اِ هیرو

 تهرون که بودم مدام می گفت آدم نباید موقعیت معلول به خودش بگیره،راست هم می گه نق زدن بی فایده ترین ه اغلب۰دلم اونقدر برای تهران تنگ می شه که این بار روزی ده بار دارم بی خیال همه چیز می شم و به برگشتن فکر می کنم. می دونم بچه ها این روزا اینترنت ندارن این که حتی تو این فیس آبادم نمیشه ببینیم هم و حالم و بدتر می کنه،سی روزی که تهران بودم حد اعتیادم به اینترنت مایل شده بود به صفر،بعد از ظهر ها تو کافه خیالم راحت بود که با همیم روزم که خورشید درمی اومد  خیالم حتی راحت تر بود می دونستم چی به چی ه و کی به کی اگه  جفرسون می دونست چقدر دلم براش تنگ شده شاید دیگه مدام نمی گفت “بلور سرویس می کنی هان” آخه فرید من فقط می خواستم تدوین خوب بشه حالا هم که خوب شد پس بیا و یه چیزی بده به من که بزنم نباشم یه مدت… عکس ده تومنی رو هم آوردم گذاشتم درست بالای سرم که قابش بکنم و بعد هم یه جورایی خود سوزی نوستالژیک. باروت همه اون چیزی بود که کم داشتم اما تو سال های دوری نفهمیده بودم ِش،خدا رو شکرکه اینجا ایالات متحده ست با ستاره و صد آفرین حداقل تکلیفت با پرچمش معلومه نه یاد سالاد شیرازی می اُفتی نه دیل ِه ماری جوآنا برم یه پرچم بسازم از ترکیب سالاد و وید و ستاره پنج پر بزنم سر در خونه بلکه حالم بهتر بشه

بلور دِ هیروئین

نعشگی بعد از تهران

چمدون ها رو گذاشتیم صندوق عقب،بعد هم خودم و پرت کردم روی صندلی های عقب، دراز به بلور، بلوربه دراز. چشم هام بسته بود اما تا خونه مامان و بابا رو روی صندلی های جلومی دیدم که دارن با هم گَپ می زنن. حتی حس کردم رانندگی برای بابا سخت تر شده با این حال هنوزم بدون جی پی اس کالیفرنیا رو خوب می دونه. مدام یکی به اون یکی می گفت آرومتر حرف بزن بچه بیدار می شه… کجا می تونم برم دیگه؟
بلور دِ هپیِست اِوِراَفتِر تهران

تهران ،اردیبهشت ۹۲

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر٬من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

حاج میرزا محمد خان لواسانی

پنجره ی خاموش

تو هر غروب ، نظر می کنی به خانه ی من
دریغ ! پنجره خاموش و خانه تاریک است
هنوز یاد مرا پشت شیشه می بینی
که از تو دور ، ولی با دل تو نزدیک است
هنوز ، پرده تکان می خورد ز بازی باد
ولی دریغ که در پشت پرده نیست کسی
در آن اجاق کهن ، آتش نمی سوزد
در آن اتاق تهی ، پر نمی زند مگسی
هنوز بر سر رف ، برگ های خشکیده
نشان آن همه گل های رفته بر باد است
هنوز روی زمین ، پاره عکس های قدیم
گواه آن همه ایام رفته از یاد است
درخت پیچک ایوان ما ، رمیده ز ما
گشوده سوی درختان دوردست آغوش
ستاره ها ، همه درذ قاب شیشه محبوسند
قناریان ، همه در گوشه ی قفس خاموش
درون خانه ی ما ، گرمی نفس ها نیست
درون خانه ی ما ، سردی جدایی هاست
درون خانه ی ما ، جشن دوستی ها نیست
درون خانه ی ما ، مرگ آشنایی هاست
چه شد ، چگونه شد ، ای بی نشان کبوتر بخت
که خواب ما به سبکبالی سپیده گذشت
جهان کر است و من آن گنگ خوابدیده هنوز
چه ها که در دل این گنگ خوابدیده گذشت
به گوش میشنوم هر شب از هجوم خیال
صدای گرم ترا در سکوت خانه هنوز
برای کودک گریان ترانه می خواندی
مرا ز خواب برانگیزد آن ترانه هنوز
تو هر غروب ، نظر می کنی به خانه ی من
دریغ ! پنجره ، خاموش و خانه تاریک است
خیال کیست در آن سوی شیشه های کبود
که از تو دور ، ولی با دل تو نزدیک است
من از دریچه ، ترا در خیال می بینم
که خیره می نگری ماه شامگاهی را
سپس به اشک جگر سوز خویش ، می شویی
ز چشم کودکم اندوه بی پناهی را

نادر نادرپور