نباختیم

یادمه تازه از دَون تاون اومده بودم نورت یورک زندگی بکنم، می رفتم “فنجون دوم” که درس بخونم ،با اون آشنا شدم،به نظرم آدم باسوادی میآمد ،اولین بار وقتی راجع به شعرحرف زد معلوم بود می دونه داره چی میگه،کتاب ها و شعرهایی رو هم که می داد بخونم دوست داشتم. بهانه خوبی پیدا کرده بودم تا دوباره هر روز بخونم و بنویسم ویه روزایی بعد از دانشگاه حرف های اینتلکت بزنم. بعد ازچهارماه گفت عاشقم شده اما من عاشقش نبودم،هیچ حس خاصی نداشتم نه به اون نه به هیچ کس۰همون روز از کافه فرار کردم تا خیابون ِکامِربغض م و خوردم،وقتی رسیدم خونه حالم بد بود،تب کرده بودم از همه کلمه ها متنفر بودم هنوز بغض داشتم اما گریه نمی کردم،یه جایی تو درونم خشم داشتم.هر روزایمیل می زد اصرار می کرد که عاشقم شده،اگه فقط می گفت…   شاید راحت تر قبول می کردم.۲۵ سال اختلافِ سن برای من فقط اگه طرف کلارک گِیبِل باشه ممکنه کاربکنه. تا مدت ها دوروبَرِاون کافه لعنتی نرفتم نمی خواستم حس بکنم که باختم،شایدم که باختیم. اون روزا  یه دوست بامزه داشتم که درجریان داستان بود مرتب می گفت بلورما نباختیم وبعد هر دومی زدیم زیرِ خنده. بعد از اون جریان تصمیم گرفتم یه مدت از غارم بیرون نیام تابلآخره یک روز یه صدایی از ته غارِتنهایی گفت اِکتَب۰

بلوردِ  باختین

 

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *