نارنیا با اقتباس از بلور

یک کمد داشتم وقتی دختر بچه بودم هر وقت خیلی از دنیا شاکی می شدم خودم را توش حبس می کردم جواب هم نمی دادم سکوت می شدم گورِ بابای دنیا می شدم،چند دقیقه پیش فهمیدم این وِبلاگ همان کمدِ بچگی ست،یکهو همه چمدان ها و کارتن ها را کنار اتاقم بی خیال شدم،همین طورنامه های بی خودِ دانشکده بی هنرآنتاریو”اُه سَد”را که دارند روی میزم تلنبار می شوند،برای انتقالم به رشته ایران شناسی هر بار یک بهانه می آورند امروز به زبان بی زبانی گفتند دیگر ایران شناس نمی خواهند،حالا که در کمدم کاش یکی بپرسد ببینند کمد شناس می خواهند در یو آو تی۰ دوی ماراتُن روی تردمیل هم که بخواهم بزنم به اضافه فکرتمام نشدن بستن چمدان ها و فقط چند روز با قی مانده تا تهران و برگشت پس از سه هفته آن هم به جایی جدید نه تهران نه تورنتو۰ وسنگین تر از همه ماندن “چه” و رفتنِ  من برای مدتی طولانی  آنقدر سنگین م می کند که درجا زلزله می شود حتی در کمد.  خدا کند این بار شانس بیاورم آن طرف دیگر کمد نارنیا باشد۰

بلوردِ سی اِس لو ییس

۰

نباختیم

یادمه تازه از دَون تاون اومده بودم نورت یورک زندگی بکنم، می رفتم “فنجون دوم” که درس بخونم ،با اون آشنا شدم،به نظرم آدم باسوادی میآمد ،اولین بار وقتی راجع به شعرحرف زد معلوم بود می دونه داره چی میگه،کتاب ها و شعرهایی رو هم که می داد بخونم دوست داشتم. بهانه خوبی پیدا کرده بودم تا دوباره هر روز بخونم و بنویسم ویه روزایی بعد از دانشگاه حرف های اینتلکت بزنم. بعد ازچهارماه گفت عاشقم شده اما من عاشقش نبودم،هیچ حس خاصی نداشتم نه به اون نه به هیچ کس۰همون روز از کافه فرار کردم تا خیابون ِکامِربغض م و خوردم،وقتی رسیدم خونه حالم بد بود،تب کرده بودم از همه کلمه ها متنفر بودم هنوز بغض داشتم اما گریه نمی کردم،یه جایی تو درونم خشم داشتم.هر روزایمیل می زد اصرار می کرد که عاشقم شده،اگه فقط می گفت…   شاید راحت تر قبول می کردم.۲۵ سال اختلافِ سن برای من فقط اگه طرف کلارک گِیبِل باشه ممکنه کاربکنه. تا مدت ها دوروبَرِاون کافه لعنتی نرفتم نمی خواستم حس بکنم که باختم،شایدم که باختیم. اون روزا  یه دوست بامزه داشتم که درجریان داستان بود مرتب می گفت بلورما نباختیم وبعد هر دومی زدیم زیرِ خنده. بعد از اون جریان تصمیم گرفتم یه مدت از غارم بیرون نیام تابلآخره یک روز یه صدایی از ته غارِتنهایی گفت اِکتَب۰

بلوردِ  باختین

 

از کلیشه تا کلیشان لو

.خانم صورتی به همه گفته است؛ “بلور نمی دونه داره چی کارمیکنه!” بلور نود ساله هم که بشود باز با دامن های بلندش کانوِرس هِ قرمز می پوشد٬چه دوست دارم نود سالگی مُ
بلور دِ آنتی استِریوتایپ

.پ۰ن: کلیشان لو. از ایلهای اطراف خلخال که ییلاق و قشلاق ندارند

پَسا پَکینگ

در حقیقت برای آنها حرکتی به سوی آینده وجود ندارد؛ زیرا فقط میتوانند گذشته را به صورت زمان حال تکرار کنند و پشت سر  بگذارند۰

بلور دِ بی جان