چَموفوبیا

امروزماندم خانه که چمدان هایم را کمی جمع کنم اگراسم داشت مال من می شُد چَموفوبیا

ساعت ۱۰:همه مالم میکند یک چمدان برای سه هفته که می روم شکسته بندی سه تای دیگرکه باید پست شوند خانه پدری درکالیفرنیا

ساعت ۱۱: نمی دانم چمدان ها به من زل زده بودند یا من به چمدان ها با خودم فکر کردم که هنوز دو هفته ای فرصت دارم تا همه زندگیم را بکنم چهار چمدان پتو را کشیدم روی سرم و خوابیدم عجیب بود به خواب عمیقی رفتم کاری نکردم اما خیلی خسته بودم

ساعت ۳:۳۰: از خواب پریدم به اُتاق خانه لندن فکر می کنم ،بچلُرِ دیویسویل ،اُتاق ِداندَس،بیسمِنته کامِروهمین خانه ای که باید خالی کنم وبروم وخانه پدری که جایی دور است

نمی دانم بالاخره من تسلیمِ پدرم شدم یا پدرم تسلیمِ من. ساعت سه و نیم پراست از آه و ناله و بغض و چمدان گردی و تجربه که فعلا فاکتور گرفتم اما دلیل ِ تسلیم شدنم در ساعت سه و نیم است

بلور دِ چموفوبین

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *