گُم شعر نیست

گفت تو گم شده ای۰دور و برم را خوب نگاه کردم خانم ب را دیدم او هم گم شده بود سرم را چرخاندم خانم ف را دیدم او هم گم شده بود باز چرخاندم خانم نون را دیدم او هم گم شده بود باز هم چرخاندم خانم الف را دیدم او فارسی حرف نمی زد انگلیسی می دانست او هم گم شده بود باز چرخاندم خانوم شین فرانسه حرف می زد او هم گم شده بود خانم ر را از دور می شناختم اسپانیایی حرف می زد اما او هم گم شده بود خانم سین سیاه بود او هم مثل من سه زبان حرف می زد او هم گم شده بود خانم لام بیشتر چینی حرف می زد درست نمی فهمیدمش او از گم شدنش خیلی ترسیده   بود ۰سرم را گرداندم جای اولش دیدم همه گم شده ایم به جز آقای الف که شب ها دیرمی آید و آقای میم که هر شب مست می کند خوب شاعراست  و آقای دال  که عکس می گیرد همان که  هیچوقت نیست و آقای پ که پول جمع می کند آقای عین مدام دروغ می گوید آقای دال سیگار می کشد آقای جیم انگلیسی حرف می زند او زیاد اهمیت نمی دهد آقای سین فرانسه حرف می زند که به نظرش زبان قشنگی می آید خوب بقیه را هم نمی شناسم. اگر امروز بیست سالم بود چمدان ها یم را می بستم و به جایی گرم خیلی گرم سفر می کردم تا بیشتر گم بشوم اما عجیب است امروز می دانم به کجا می خواهم بروم آنجا گرم نیست پر ازمه است اما آدم هایش را می شناسم. دوباره سرم را می گردانم صفحه سفید را می بینم خسته ام اما باید کارم را تمام کنم به خودم قول داده ام اما هنوز هم دوست دارم به جایی گرم سفر کنم آن قدر گرم که بسوزاندم اگر به خودم قول نداده بودم درعوض با آفتاب می سوختم۰

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *