چَموفوبیا

امروزماندم خانه که چمدان هایم را کمی جمع کنم اگراسم داشت مال من می شُد چَموفوبیا

ساعت ۱۰:همه مالم میکند یک چمدان برای سه هفته که می روم شکسته بندی سه تای دیگرکه باید پست شوند خانه پدری درکالیفرنیا

ساعت ۱۱: نمی دانم چمدان ها به من زل زده بودند یا من به چمدان ها با خودم فکر کردم که هنوز دو هفته ای فرصت دارم تا همه زندگیم را بکنم چهار چمدان پتو را کشیدم روی سرم و خوابیدم عجیب بود به خواب عمیقی رفتم کاری نکردم اما خیلی خسته بودم

ساعت ۳:۳۰: از خواب پریدم به اُتاق خانه لندن فکر می کنم ،بچلُرِ دیویسویل ،اُتاق ِداندَس،بیسمِنته کامِروهمین خانه ای که باید خالی کنم وبروم وخانه پدری که جایی دور است

نمی دانم بالاخره من تسلیمِ پدرم شدم یا پدرم تسلیمِ من. ساعت سه و نیم پراست از آه و ناله و بغض و چمدان گردی و تجربه که فعلا فاکتور گرفتم اما دلیل ِ تسلیم شدنم در ساعت سه و نیم است

بلور دِ چموفوبین

شکسته بندی

در لغت نامه دهخدا آمده است که جا اُفتادن یعنی بجای خود قرار گرفتن  استخوانِ ازجای بشده،من همان استخوانِ بشده ام،کوفته نیستم که جا بیفتم استخوانِ شکسته ام که باید به جای اولش  برگردد۰

اعتبار مشمایی

امروز برای دومین بار در کمتر از شش ماه دوباره کارت اعتبارم از جیبم افتاد،کارت گم شد نقطه  زنگ زدم بانک بهشون گفتم احتمالا الان یک سگ داره می شاشه روی اعتبارتون گفتن بلوکه ش می کنیم نفهمیدم سگ و بلاک کردن یا اعتبارم و

خرپشت نامه

اتفاق می افتد چه دست داشته باشی چه نداشته باشی ، مدام فکر می کنم که دل سوختن برای ناکرده ها توّهم فهمیدن است یا شایدهمان نفهمیدن. اولین نفر یا آخرین نفر همه یک روز بالاخره به خط پایان خواهیم رسید. خرگوش هم اگر بازیگوش بود و دیرتر از لاکپشت رسید حتما تجربه هایی کسب کرد که لاکپشت جرأت کسب کردنش را نداشت خوب سرعت خرگوش را هم نداشت آهسته و پیوسته سر به زیر آنقدر رفت تا رسید. اما خرگوش به هیچ چیز فکر نکرد نه به اولین نفر با یک اسم بزرگ به بزرگی یک قهرمان نه به آخرین نفر با گوشه یک خر نه حتی به اسمی به اندازه یک اتفاق که بهترین است یا بدترین که افتاد یا  نیفتاد فقط در زمانش غرق شد،نفس  کشید،گاهی راه رفت ،گاهی دوید،تجربه کرد،تصادف کرد،خندید،گریه هم کرد، گاهی سکوت کرد،گاهی دوباره حرف زد اصلا در داستان خرگوش ولاکپشت برد و باخت مطرح نبود یکی خرگوش افتاد و یکی لاکپشت۰

پارک دوبل

گاهی باید آنچه برای خودت نمی پسندی برای آن دیگری بپسندی۰اصلا من نمی فهمم این چه دردی ست دردرون من که می خواهم عالم و آدم را نجات بدهم آن هم بدون کشتی و پارو٬در این مواقع موبد موبدان معمولا زیر زمین آنتن نمی دهد اما اگر بود می گفت; آب که از سرت گذشت پس چنان کن که دیگران می کنند۰وقتی درکوچه پس کوچه های تهران پارک می کردم جوب هاهمیشه تنها ترسم بودند طوری شده بود که هر وقت جایی دعوت می شدم ولباس های پلوخوریم را می پوشیدم اگر مطمئن بودم که کوچه میزبان از نوع جوب دار است حتما با آژانس می رفتم هیچ وقت پارک دوبل را درست یاد نگرفتم،همیشه یک بنده خدایی را کنارخیابون پیدا می کردم و عاجزانه تمنّا می کردم برایم پارک دوبل بکند خیلی هم تیزوبز کشیک می کشیدم  پارک دوبل کننده ام از آن خیلی شیک ها نباشد ،سالها این قضیه تکرار شد و هر تکرار یک پارک دوبل شد .  بعد از ده سال رانندگی امروز فهمیدم پارک دوبل از همان بدو تولد برای من ساخته نشده بود اما مثلاعارفه فقط با یک فرمون پارک دوبل می کرد،یک باردرجاده واقعا به دست فرمونش حسودیم شد٬ اگر برای سابیدن حبه قند ها بالای سرش دیررسیدم بدونین که کوچه جوب داشته آژانس هم گیرم نیومده۰

تورنتو ۱۶ اسفند ۹۱

سمنو در ۳۶۰ درجه

یک: من کلا عاشق وصل کردنم، اصلا اگر رفته بودم دنباله زبان برنامه نویسی شاید الان با زاکر برگ در فیس بوک کار می کردم برای همین هم بود که تصمیم گرفتم کی یو رِتور بشوم تا شاید بتوانم هنررا بگردانم یا همان بوصلانم البته این را هم خوب می دانم که این شرط لازم است اما کافی نیست. خوب خیلی ها به مرور خاطرات را فراموش می کنند و در این وصل شدن ها فقط به دنباله گرداننده می گردند. وقتی خودتان را دست من می سپارید بدانید و آگاه باشید که من ۳۶۰ درجه را خوب می بینم  اگرخواستید  نیم دایره بشوید باید سعی کنید نامرئی هم بشوید تا من نبینم خوب آنوقت دمتان گرم۰

دو: همیشه وقتی برای شام یا نهار مهمون داشتیم از افتخارات مامانم این بود که می گفت؛ من هیچوقت اجازه ندادم که شیرین دست به سیاه و سفید بزند بعضی وقت ها خیلی از این مانیفست ژولیت عصبانی  می شدم همون موقع هدیه بلد بود لازانیا درست بکنه، ساناز هم هر وقت مامان و باباش می رفتند سفر تنها می موند خونه البته من همیشه اونجا خراب می شدم. امروز می فهمم مامانم برای چی افتخار می کرد، افتخارهم دارد جدا۰ 

سه: چند روزی هست من هم دلم می خواهد میز کارم را خانه تکانی بکنم نمی شود اما،این روزها دلم برای کتاب هایم تنگ شده نزدیک به دو هزار جلد برای من و پدرم روی هم،هر سال این موقع می رفتم سراغ بوی گرد و خاکشان ،گذاشتمشان خانه آن ها ،تنها چیزی ست که باید پس بدهند۰نوشتنم نمی آید موتور هم ندارد که روشنش بکنم ، دیروز بوم خریدم که نقاشی بکنم امروز بیشتر کشیدنم می آید ،خانه تکانیم هم نمی آید حالا شاید در چند روز آینده بیاید خدا کند امینه خانوم را هم با خودش بیاورد۰

می خوام به درختام شکوفه وصل کنم تا پشت سبزه هام نامرئی بشم برای آخرشم دمت گرم بلورجان حالا که این قدرپیشرفت کردی گِردش کن و وصلمون کن به یه ظرف سمنو بی زحمت     

گُم شعر نیست

گفت تو گم شده ای۰دور و برم را خوب نگاه کردم خانم ب را دیدم او هم گم شده بود سرم را چرخاندم خانم ف را دیدم او هم گم شده بود باز چرخاندم خانم نون را دیدم او هم گم شده بود باز هم چرخاندم خانم الف را دیدم او فارسی حرف نمی زد انگلیسی می دانست او هم گم شده بود باز چرخاندم خانوم شین فرانسه حرف می زد او هم گم شده بود خانم ر را از دور می شناختم اسپانیایی حرف می زد اما او هم گم شده بود خانم سین سیاه بود او هم مثل من سه زبان حرف می زد او هم گم شده بود خانم لام بیشتر چینی حرف می زد درست نمی فهمیدمش او از گم شدنش خیلی ترسیده   بود ۰سرم را گرداندم جای اولش دیدم همه گم شده ایم به جز آقای الف که شب ها دیرمی آید و آقای میم که هر شب مست می کند خوب شاعراست  و آقای دال  که عکس می گیرد همان که  هیچوقت نیست و آقای پ که پول جمع می کند آقای عین مدام دروغ می گوید آقای دال سیگار می کشد آقای جیم انگلیسی حرف می زند او زیاد اهمیت نمی دهد آقای سین فرانسه حرف می زند که به نظرش زبان قشنگی می آید خوب بقیه را هم نمی شناسم. اگر امروز بیست سالم بود چمدان ها یم را می بستم و به جایی گرم خیلی گرم سفر می کردم تا بیشتر گم بشوم اما عجیب است امروز می دانم به کجا می خواهم بروم آنجا گرم نیست پر ازمه است اما آدم هایش را می شناسم. دوباره سرم را می گردانم صفحه سفید را می بینم خسته ام اما باید کارم را تمام کنم به خودم قول داده ام اما هنوز هم دوست دارم به جایی گرم سفر کنم آن قدر گرم که بسوزاندم اگر به خودم قول نداده بودم درعوض با آفتاب می سوختم۰