ظهور پُست نِئو رُمَنس

تنها چیزی که از کالیفرنیا باید می دیدم و خیلی هم با دقت دیدم اتوبان هایش بود۰  آن پل های طبقاتی غول آسا بر روی اقیانوسی آرام  که شهر به شهر را به هم وصل می کنند شاهکاری بی نظیرند۰امروز برای یکی از دوستانم از پلهای کالیفرنیا می گفتم تند و تند هم می گفتم  آن هم در کویین وِست۰ انگار تنها دستآورد سفرم به اِمریکا پُل بوده است۰ تمام راه برگشت تا خانه در مترو خودم را سرزنش می کردم که چرا از آرتیست هایش نگفتم ازنویسندگانش حتی از اَرزانی یا از هوایش که بوی بهشت میداد٬ چرا نگفتم کالیفرنیا وعده همان بهشتی بود که حالا محقق شده است آن هم برای مستی دوزخی چون من۰

شک ندارم معماران ایتالیا با زبان لاتین درطراحی اولیه دست داشته اند٬ انگار تمام آن سال ها یی که ما می جنگیدیم تا در صف های بی شماری اول بشویم آن ها داشتند پل می ساختند۰احتمالا در ابتدا پل فقط محل گذربوده است طاقی بوده است بر روی رودخانه که رفت و آمد را ممکن می ساخته اما امروز یک اثربی همتای هنری ست که می توانی ساعت ها زیرش بایستی و نگاهش بکنی حتی می توانی با پل عکس بگیری وسپس راه می شود برای تو٬گاهی برای فراربزرگ تو از تمامی موانع فیزیکی٬ اساسا تمام دغدغه کَد خدا رسیدن به پلی جدید است پلی که کمترین پایه ها را داشته باشد۰ شنیدم که به دنبال یک پل هستند بدون هیچ پایه ای آنقدر محکم که بارش را به دوش بکشد آن هم به تنهایی۰دیگر مجسمه نیست که با یک تلنگر خورد بشود شاهکاری مهندسی ست پل است سازه ای ست فلزی یا بِتونی که رفت و آمد را ممکن می سازد۰

بلوردِتورنتونین

هر شو له دوریت فره هولمه

تمام امروز به نگاه مادرم فکر می کردم شاید درست مثل او نگاه می کردم نگاهم به نگاهش گیر کرده است گره می خورد و در یک نقطه در فاصله ای از بی زمان یکی می شود۰ژولیت چقدر من به تو شبیه شده ام درست مثل شباهت تو به شریفه مادرت زیر پنکه ای که گرمای تابستان مان را سرمی کشید و ما هر سه لیز می خوردیم در خواب روبروی آن حیاط کوچک که معنی زندگی بود با بوی غلیظ چای  رُزی از خواب می پریدیم و همگی به زبان مادری می خواندیم با صدای خاله ویولت که قسَم می خورم به همان خوبی خانم هایده بود در همین شعر

…قبل از این بغض مستی  که بشکند

بلوردِ تورنتونین

درست مانند سورئالیست ها

پرسیدم چرا باید باور کنم دوستم داری گفت: چرا باید باور کنی اصلا؟ پرسیدم فکر می کنی دوباره با هم خواهیم بود گفت: اگربشود۰منفی شانزده خیلی سرد بود برای راه رفتن در برف از اسپاداینا تا بلور ٬فردا هم باید بروم پس فردا و روزهای بعد٬یک ماه  هم وقت دارم از امروز تا خانه جدید پیدا کنم۰ از آب و هوای زیر صفر که شروع بشود مثلا منفی شانزده نقطه صفر دیگر ترسناک نیست تازه جای بسی خوشحالی می گذارد خوب سرد است اما فقط همین «کمی سرد است»

گفت خوب بپوش٬زیاد بپوش که سردت نشه۰ یک ماه زمان زیادی ست تازه باید کار هم پیدا کنم زندگی دانشجویی همه اش خوبی ست نداشتن پول٬نداشتن محل نزول ٬نداشتن عقل ولی می اَرزد به  داشتن دانش درعوض. گفتم باید به پدرومادرش می گفت گفت: طبیعتش را مراعات کن٬خوب مراعات کردم حالا هم باید یک خانه جدید برای مدت کوتاه پیدا کنم کاش همه مراعات می کردند تابار من این قدر سنگین نشود. وقتی داشتیم می خوابیدیم گفتم یک چیز کثیف راجع به این دوستی بگو انگار که می خواستم یک مانی فست براساس صحبت هایش تنظیم کنم شایدهم یک سبک وسیاق درست مانند سورئالیست ها که مانیفست خود را بر اساس نوشته های داستا یوفسکی ارائه کردند. اما داستا یوفسکی من یک آلبرت انيشتين است نمی دانم این داستان چقدر واقعی است ولی جایی خواندم که آخرين كلمات «آلبرت انيشتين» را هيچ‌ كس نفهميد زيرا پرستاری كه در كنارش بود آلمانی نمی دانست.

بلوردِ تورنتونین

اینجا خرداغ می کنند تا آلو خیس بخورد

روی دیوارش نوشتم خوش به حالت که داری می ری ایران چند دقیقه بعد اینباکس کرد که بلورآلو تو دهنت خیس نمی خوره٬ امروز هم وقتی صبح از خواب بیدار شدم دیدم  نوشته بود: از این وَرا بوی برگشتن می آد بلور یا خر داغ می کنن؟ از وقتی رفته است نروژ برای تمام کردن فوق دومش به یک زبان کُد رسیده ایم شاید خودش هم نمی داند مهندسی چاپ و نقادی درهنر چه تلفیق آتشینی می سازند این دو.  تقریبا هم قدهستیم٬ او جسه اش ظریف تر است موهای مشکی تا کمرش ازشبق مشکی تر نیست اما بار اول که دیدم شبق را خانه خدای مافی ها بود که همگی مافیا بازی می کردیم من آنقدر بد بازی می کردم که همه  پلیس ها در یک چشم به هم زدن باختند کنار بی ناموس نشسته بود بی ناموس اما معماری خوانده است قد نسبتا بلندی دارد وقتی سر پروژه های  ساختمانی داد می زنند خانوم مهندس بی ناموسیان مردی است برای خودش٬ مثل سگ کار می کند خوب هم خرج می کند تهران زندگی می کند فکرفرَنگ هم در سر ندارد مگر برای تفریح.  پول برایش عجیب چرک کف دست است همان شب بازی بود  انگار با صدای دی ماهی َش همان صدایی که وقتی هیجان زده می شود کش می آید سرم داد کشید: بی ناموس همه پلیس ها روکُشتی۰

ریئس پلیس ها اما یک نابغه است عینک اینتِلِکت می زند ازهمان رِی بَن ها که من همیشه می خواهم بخرم اما پول ندارم شاگرد اول است رتبه فوقش یک شد سربازهم شد٬ می خواهد فرار کند  مبادا به دست مافی ها کشته شود خوب حق هم دارد وقتی من پلیس می شدم حتما لومی رفت۰ باید به جای بازی ما فیها بیشتر روی پژوهش متمرکز شود و شایدهم فرار… خدای بازی اما خدایی است اَحد و واحد انصاف ذات درونی او است و ما همه مهمانانش خوب مهمان هم که خر صاحب خانه خدا هم که باشد در بازی حتما صاحب خانه ترمی شود. امروز درست سه سال از آن بازی می گذرد ومن اینجا هستم تا کاری را که شروع کرده ام تمام  بکنم٬ و این یعنی درسم و بعد دوباره بر می گردم تا مافیا بازی کنم با شبق با بی ناموس با ریئس پلیس با نظارت خدا اما این باربازی راخوب یاد می  گیرم یک جوری که گروه ما بازنده نباشد واین بار من صاحب خانه باشم. اگر تا حالا مافیا بازی نکرده اید پیشنهاد می کنم حتما یاد بگیرید به یکبار بازی کردن می ارزد

بلورد تورنتونین

مها جرت دولا دلا نمی شه

گاهی هم دوازده سال در ده روز تمام می شود انگار به زمان متفاوتی رفته بودم هیچ کس و هیچ چیز رو نمی شناختم. آمریکای ۲۰۱۳ وقتی ۲۰۱۰ برای اولین بار اومدم تورنتو اینقدر متفاوت و بی گانه نبود۰ فضای لس انجلس درست مثل سریال گلکسی کواِست بود۰

حالا تازه می فهمم که چراهروقت اون سریال شروع می شد رسیوروخاموش می کردم حتی دوست نداشتم حسش بکنم۰ فضای ورد پرس رو هم هنوزخوب نمی شناسم باید زیاد توتریال بخونم و مدام  بنویسم می دونم هنوز همه چیزاینجا مرتب نیست خوب جای شکرش باقیه که شروع کردم همین شروع کردن اینقدر تر سناک شده بود که قفل کرده بودم۰

 هفته پیش تو آمریکا وقتی رفتم شماره ملی یا همون سوشیال سکیوریتی نامبرروبگیرم گروهم بود بی گانه بی خانمان ،هُم لِس اِلی یَن، حتی اسمش مهاجرهم نبود از ترس اسمش توی ساختمون پنج دقیقه یکبار می رفتم ام توالت تا بالاخره صدام  زدن، حالا سه تا ملّیت دارم ۳ایرانی ۲کانادایی ۱امریکایی۰

از لوس انجلس برادرم فرهاد درست دو ساعت رانندگی کرد تا به خونه مامان بابا رسیدیم، توی یه محله متوسط ِ کالیفرنیایی نشین که شبیه یکی ازشهرهای سمت گیلان بود با همان آب وهوا اما رطوبت کم ترکه از زندگی شهری هیچ بویی نبرده، برادرم در فاصله یک ساعتیشون زندگی می کنه کسی که شبیه ترین به من وغریبه ترین به من شده همه فامیل بلورچی و فامیل های دور تر زندگی های شهر نشینی تهران شون و به هم زدن برای زندگی در دهکده های دورافتاده کالیفر نیا یی باورم نمی شد چیزی و که می دیدم یعنی به خاطر آلودگی هوا خودشون و بیگانه وبیخانمان کرده بودند۰

به بابا گفتم که نمی تونم دو بارمهاجرت کنم حتی اگه باردوم بهشت باشه کاش باباها صورت ها شون پیر نمیشد حتی اگر موهاشون یکدست سفید می شد، مامان وقتی شنید که  من تورنتو رو انتخاب کردم بغض کرد۰ آخرش هم برگشتم تورنتو، از تنها شدن می ترسم ازهر اسمی یا صفتی یا فعلی که پشت شدن ظاهر بشه خیلی می ترسم اما ته دلم از انتخابم حس خوبی دارم۰

  …این آهنگ واینجا برای پدرم گذاشتم برای ویزای دانشجویی که گرفت  درسال۱۹۶۰ شاید اگر برنمی گشت

 بلورد تورنتونین ۲۷ دی